|
رموز دل غمگین ناز عشق است که بر سنبل نسرین آموخت یک جهان جلوه به یک برگ ریاحین آموخت جلوه از حسن طراوت به چمن داد نخست ذوق گل را به دل بلبل گلچین آموخت به حقیقت نرسد کس مگر از راه مجاز تا مرا پخته کند عشق مجازین آموخت درس جنون نبود غیر غم و ناله وآه بر سگ وادیی لیلا همه تمکین آموخت گفتمش خون مخور ای ناوک مژگان دراز گفت استاد طبیعت : به من این آموخت دوش در خدمت او انجمنی داشته ایم هر چه آموخت به ما در شب دوشین آموخت عقل و دین خواست به مهریه یک بوسه ز جام دختر رز چه عجب خواهش کابین آموخت حمل تقدیر مکن بار کج خویش که او فعل یا ترک ، که هم آن به تو هم این آموخت ضعف ما قوت خصم است قوی شو که حمام طرح سر پنجۀ بیداد به شاهین آموخت خیز غافل مشو از گوشه نشینان فلک خرمن مه صفت از خوشۀ پروین آموخت شیخ یک نکته نیاموخت ز قرآن کریم گرچه با ورد زبان سورۀ یاسین آموخت پیر استاد به ما درس ریا هیچ نداد پس به زاهد کی چنین مشرب و آیین آموخت ؟ محتسب را چو زدم سنگ مرا عیب مکن نشۀ می به من این رجم شیاطین آموخت مژده ای یافتم از بستر بیمار غمش یار نیکو سخنم بر سر بالین آموخت غم و شادی به هم آمیخته بلخی ز ازل شاد باد آنکه رموز دل غمگین آموخت
۱۳۳۷/۳/۲۵ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان در حال بیماری
کیست عاشق آنکه پیش از مرگ ایثاری کند زندگی را یک نفس صرف ره یاری کند کن برون از جیب استعداد دستی بهر کار چند گویی دستی از غیب آید و کاری کند ما و خاک کوی آن سر مست مخموری که او صد مسیحا زنده از یک چشم بیماری کند شیخ و زاهد را برخ فریادها نگشود در رخنه در دیوار معنی آه می خواری کند خفته بختان هوسران رانشان فتح نیست فتح هر میدان غم مژگان بیداری کند مرهم زخم هزاران دل توان از یک سخن چاک را سوزن رفو و بخیه از تاری کند میل جانان چون بجز اخلاص نبود دوست خواه می تواند کار عالم را به دیناری کند باعث باران رحمت می شود اشک ضعیف قطره بین از ریزش طوفان ابحاری کند لرزه در بنیاد ظلم افتد ز قهر کردگار چون یتیم از بینوایی روبه دیواری کند بلخیا بی همتان مانند و بار ننگ و عار
مرو هر سو به کسب شهرت خویش تو مخفی شو که آید شهرتت پیش قناعت با هنرمندی متاعیست کند در یوزه قارونی ز درویش ز تزویر و غرور و خودفروشی مرنجان خاطر بیگانه و خویش نشان رادمردان دستگیریست در این دفتر بسی کردیم تفتیش قدم با عزم در راه طلب نه شبانی پیشه کن مخروش و مخریش زنی گر غوطه اندر قلزم عشق گهر خواهی ز طوفانش میندیش کمال دوستی اخلاص شرط است که نبود دوست در فکر کم و بیش زلیخا از همه بگذشته می گفت مرا یک جو زیان نبود در این کیش چو ما را چشم دل بر دست ساقیست گوارا باد گر نوش است یا نیش غرض بگذر ز صورت تا که معنی رهایی بخشدت از هول و تشویش تصوف گر همان پشمینه پوشیست بشو جانا مرید هر بزو میش غلام همت آن مرد راهیم که خیر خلق باشد فکر عالیش نخست اصلاح دل شرط است بلخی وزان فرعست اصلاح سر و ریش
راست گویم که ز بس فتنۀ ایام گذشت
نشه از دختر رز شهد لب از جام گذشت
زینت محفل امروز همه رنگ و ریا است
حسن آن شاهد مه پیکر گلفام گذشت
شیشه صاف است ولی بادۀ مرد افکن کو
می همان بود که اندر خم خیام گذشت
آه ما رفت به دلدار رسانید پیام
ای صباهان تو به خود پیچ که پیغام گذشت
حال مرغ دل من زان خم گیسو پرسید
آن چنان بسته بدام است که با دام گذشت
سیل اشک من دلریش به تندی می ریخت
کرد او غمزه و از سیل به آرام گذشت
نیک دانم که زیانی نبرد پختۀ عشق
ضرر آن کرد که جوشی نزد و خام گذشت
دیدن ابروی اقبال به کس نیست مدام
چون هلالیست که زود از لب هر بام گذشت
کشف و زهد تو طرفدار ندارد زاهد
پرتو مشعل علم آمد و اوهام گذشت
شرم کن شیخ دگر حرف ز اسلام مزن
چه جفاها ز تو بر پیکر اسلام گذشت
کام ، شیرین نتوان کرد جز از شربت عدل
بس ستمکار گزین دهر به ناکام گذشت
غرض آلود مکن جوهر مردی بلخی
مرد آنست که از کام هم از نام گذشت
معلم
مدار علم و عرفان ای معلم
بشر را شمع ایقان ای معلم
به بازار دبستان جنس فرهنگ
نماید از تو ارزان ای معلم
جوامع هر کجا از توست تا حشر
بزیر بار احسان ای معلم
به هر وقتی ملل را داروی توست
به درد جهل درمان ای معلم
بدین وضعی که ملت احتیاجند
نشاید راحت جان ای معلم
ز فیض درس و تعلیم تو باقیست
نشان از رادمردان ای معلم
چراغ عمر بس استاد شد محو
که شد گیتی چراغان ای معلم
ترا نوک قلم شد لشکر فتح
زبانت تیغ بران ای معلم
ز ارشاد توچو پر شد از می فضل
قدح بر دست مستان ای معلم
مبادا از گزند چشم گیتی
مرادت نان دونان ای معلم
بدنیا رو درم مفروش دانش
مده وجدان گروگان ای معلم
عبث گر بگذرد سرمایۀ عمر
که خواهد داد تاوان ای معلم
تو را ما اصل هر خوبی بنامیم
و یا سرخیل خوبان ای معلم
چنان زی تا نشر می زانکه فردا
کند تاریخ اعلان ای معلم
چه خوش گر بهر تصدیق تو باشد
هزاران زنده برهان ای معلم
بروز جشن اجلال تو بلخی
ز دل شد مدح گویان ای معلم
غرور انحصارت ره نبندد
گهر بس دارد این کان ای معلم
منــــــکه در بستــــان سرو خرامـــان دیدمش وصف او از من مجو کز دیده پنــهان دیدمش وه چه معشوقیکه ازهجرش جهانی سینه چاک با لباس عاشــــقی در جمـــع مستـــان دیدمش آنکه مجنون بیابانـــــش همه سکــــان عرش در میان کلبــــــۀ ویـــــران انســـــــان دیدمش قطــــــرۀ اشکیــــم اما اصل ماهیتت از اوست قطره چون با یحر یکجا شد بطوفــــان دیدمش گر ز اهل دانشـــــــــــی آمادۀ پیکــــــــار باش هر که دانشمند شد محســود اقـــــران دیدمش خصم هر سرمایه داری فاقـــــد سرمایه است هر کجا یوسف وشی در کید اخــــوان دیدمش تکیه بر زهد و ورع نتوان که در بازار حشـر با وجود این گـــــرانی ســــخت ارزان دیدمش این جهان را چون قیامت دان که روز گیرو دار مالک دینــــــار را محتـــــــاج رنـــدان دیدمش گر مسلمانی به گفتــــار است اول شیـــخ شهر و ر عل شرط است اول خصم قــــرآن دیدمش منکه هرگــــز نیستـــم از میگساری توبه کار هر که از می توبه کرد آخر پشیمـــان دیدمش از پریشانی چرا نالم که انـــــدر کـــوی دوست رشتــــــــۀ آمال ها زلف پریشــــــان دیدمش بلخیـــــــا سوی خرابـــات است راه مستقیـــم بعد از این ما و گنه چون عفو عصیان دیدمش
۱۳۳۷/۷/۳۰ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
ای جان بتو پیوند ، تو جانانۀ مــــــا باش ما سر بتو دادیم ، تو سامـــــــانۀ ما باش آرندۀ عجزیـــــــم بر آن چشـــم پر آشوب ما باده پرستیـــــــم ، تو پیــــمانۀ ما باش بپذیر ز یک مشـــــــعله پَر سوختـــــنِ ما خود وعده نمودی که تــو پروانۀ ما باش در بادیۀ عشقِ تو چون اشتـــر مستیـــــم گو بار امانت همـــه بر شـــــــانۀ ما باش درمان نرود جزبه همان خانه که درداست ای درد غم عشق تو هــم خانـــــۀ ما باش نه منـــــکر تقدیـــــرم و نه قانــــع قسـمت ای دست قــــــدر همـــــــت مردانۀ ما باش لب خشک مده جان تودراین مدرسه ای شیخ پیـــــمانه کش بـــــزم حریفــــــانۀ ما باش حیف است دویـــدن زپی فلســــفۀ عمری خاک قــــــدم ساقــــــی فرزانـــــۀ ما باش ما کشتۀ عشقیـــــم تو ای دفتــــر گیتـــــی بر نسل پسیــــــن شاهد افسانـــــۀ ما باش بلخی به نفس گمـشده امروز چــو آهیـــــم فردا خبر از نعـــــــرۀ مستـــــــانۀ ما باش
۱۳۳۸/۵/۲۴ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
|
|