|
منقب حضرت زهرا (س)
طی شد بساط عمر برنج و مشاجرات دیـدم ز کــید چـــــــرخ بـــسی ناملایمات طفلی ز مهد و دامن مادر گذشت زود در کـــوچه شد شــــروع زمـان ملاعبات آن هم چوخواب رفت ومفادی بمن نکرد یعنی که بود خوردن و تفریح و مهملات چون نوبت غرور جوانی بمن رسیــد با خـــلق و با خـــدای شـدم در محاربات چون نعمت و صحت جسمی بمن رسید جـــای ســـجود شــکر نــــمودم مفاخرات با زیر دست رحم و تــــفقد نــکرده ام با اهل ظـــــلم و جــــور نــــمودم تملقات جایی که صـــله می شد رحــــم نــشد بـــودم بــاقــــربا پـــی کـــــین و تعصبات حرصــم باکـل و شرب دمادم زیاد شد خـــوش می شدم ز دبـدبه و از تَشَخُصات در روز غـــم قرین دلم اضطراب بود بگرفت جـــای صــــبر و توکــــل تشنجات از بهر جـــلب نـــفع بهر در دویده ام شـــاید برای خــــویش بــــجویم معالجات نفس لَییم هیـــچ مــــلامت نـکرده ام نیــکی ز خود شمــــردم و بـد از مقدرات خوردم ز روزگار تکانی در این میان گشتـــم بحال نـــفس شبــــی در مطالعات دیدم ضرورتست نــــمایم تــــجسسی تا بینمش چـــه کــرده ز نــوع محسنــات زیرا نصاب عمر به قرب چهل رسید بیـــگاه یا پـــــگاه رســــد نوبــــت ممات هرصفحه خوانده دیدم ودیگرورق زدم پُر بــود جــــمله لـــیک ز اعمال سییات در هرشبانه روزوبهر ساعت ونفس تـــرک جــوب دیـــدم و فــــــعل محرمات کذب و ریا و کینه و جور ستم بسی خالیست جای نیــکی و اتیــــان صالحات رفتم که از نــــماز بگیـرم خبر نبــود گـــر بود هـــم چه بود تـــــماماً مـنافیات آب حلال و جای مباح و لبـــاس پاک اصـــلاً مقـــــدمات نـــــبود و مــــقارنات دیدم کتاب رَوزه وخواندم شروط خویش صحت به بطالت سپر دست و مـقـطرات از بذل مال وجودوسخا وزحسن خُلق اصــــلاً اثــــر نـــبود بـــغیر از تعارفات چیزی اگر به نام خـــدا داده ام بکس از بــــهر نام بــــوده و تــــأثیر شایعات کردم خطاب نفس که ای سرکش شریر در نعمت خدا ز چه اسراف و ضایعات آیا بر نیــــی که خــــدا را قـیامتیست میزان عدل و پرسش و روز محاکمات در نزد اوست دفتر اعمال خیــر وشر ثبت است هرچه هست زنیات وخاطرات گیرم عذاب و آتش دوزخ جــزا نــشد تنها بس است خجـــلت روز محاسبات ای وای بر من از ستمت چونکه بنگرند این صادرات بیحد و این صفر واردات پرسدخدا که گوهرفرصت چه کرده ای از بهر روز خویش چه داری تدارکات غرق از عرق ز شرم خطابات کــبریا زیرا که گشته صرف خــلاف توقعات گوید خدای جـمع رُسُل حجــتت نـــشد نشنیده ای ز حــــشر کلام و مباحثات احکام و انبیاء ورُسُل جمله حاضرند فرصت کجا و دعویِ عُذر و مناقشات یکسو کشـــند خـــصمان عـــنان من بر دعــویِ حــــقوق بــــرندم مرافعات از جانب دگر همه اعضاء به ضد من فریادها کشند و شـــعار و مظاهرات گوید زبن به امر تو گفتم هر آنچه بود هرگزبه فکرخویش نکردم مکالمات آریکه کذب و غیبت و زخم زبان بخلق تلقین نموده ای تو بمن این مزخرفات هم چشم و گوش نسبت منهی بمن دهند بر آنچـــه دیــده اند و شنیدند واقعات هر گـــام را که پای بــراه خـــــطا نهد گوید ز دست تواست مرااین گزارشات فریــــاد دســت از هـــمه بـرتر با دعا یعنی به امر شخص تو کردم تَعَدیات گشتـــم اگر بجـــانب مـــال کسی دراز از راه امتثــــال تو شــد آن تصرفات بر صـــورت یـــتیم زدم گفــــتۀ تو بود گویـم شکایتت به در قاضی القضات ازجانبی زمان ومکان خصم من شوند گویـــند مـو به موی تمام مشاهدات آیا در این میان که طرفدار من شود با چـــهرۀ ســیاه و کـــتاب معاملات زان گیروداروغلغله بر من چه بگذرد تا اختتـــام فــــیصله های منازعات هردوست روی خویش بتابد زسوی من از من چو بنــگرند خـــلاف مقررات مال و عیال و جمله فرزند و دوستان دامن ز من کشند ز فقـدان حاصلات نه دست بر ستیـــز و نه پا بر گریـــز نه ملک دیگری که فرستم مراسلات نه روی آشتی و نه وقت مراجعـــــت کز سر دوباره تازه نـــمایم مناسبات طاعات گفته گر طـــرفی هم کنــم ندا بس خجلت است تکیه باعمال ناقصات بر دفتر معارف و دانش کنم رجــوع درسی نخوانده ایم مگرمشتی معضلات یاگشته وقت صرف به جنجال وقیل وقال یا پارۀ لغـــــات و یا فضــــلة النحات وقتیــکه بایدم بــشدی صرف بندگی شد صرف سفسطات و یا در مُغالطات آنرا که نزد ما است دلیل ثبوت قول در محضــــر عیـــار برایــــد تناقضات القصه شب قریب بوقت سحررسید بود آن حـــدیث نفــس بشکل محاورات از علم و ز عمل ز ثواب وگناه بود در بــین ما و نفــــس کـلام و مذاکرات بودیم گر ملــول ز افعــال شرمناک گاهی ز فقــد وقـت به بحــــر تصورات نزدیک شد که یاس شودغالب ازامید از کثــــرت فجــــایع و اتیـــان منکرات ناگاه دست غیب ز کلک بیاض نور خطــــی کشیـــــد بر ورق آن مسامحات یعنی سحر دمید که مفتاح فیض بود عالـــم شد از فــــروغ چو طور تجلیات آواز داد هاتـــــفم از بـــاب مُکَرَمَت برخیز و چنگ زن به طنـــــاب ترقیات بگذر ز یأس زانکه پیـــشه دیو را از کف مـــدار تار خــلوص و توسلات زن خیمۀ علاقه به بستان مصطفی تا وارهی ز وحشــــــت و قـــید تعلقات بنمای مدح حضرت خیر النساء بیان سرچشمۀ حقایق و بحــــــر تفضــلات آن دختریکه رمز حیــات و ولادتش بر انبیا است حجـت و برهان معجزات گیتی توان نداشت شود جلوه گاه او زان روی جلوه کرد بــــثوب مخدرات کثرت رهی بساحت وحدت نمی برد تــنــزیه فــارغ است ز وهم و تخیلات آن اسبـــق از تمامی افراد سابقـین آن اقـــدم از تصــــور ایــــجاد سابقات زهراکه زهره گرد رهش درشب زفاف عاجــز شـد از فکرت درکش مجردات چشم ملک چو مظهر نامش بعرش دید پس دید بر کلیــــم که افتاد محوومات حاصـــل بجز خــــدای نداند جلالتـش بر قـــتدر فــــهم ما شـــده طرز تلقیات تلقین هاتفم در معنی کشـود و رفت ما را رهاند از غم و تشـویش حادثات دستی زدم بدامن آن موجد الرجــال تجــــدید مطلعـــیست بـــــدون تکلفات ای معجــــر تو پــردۀ اسرار کاینات اسرار غیب عکس ظهور تو را صفات دیگرهرآنچه هست همه فرع واصل تو هرگز ز قـــدر اصــــل نکاهد تفرعات درک هویت تو نگنجد به فهم عقــل ای اصل وبیخ هستی وای مصدرحیات معلول ذات احمد و حیدر ظهور کرد باشد یگانه ذات تو علت بر آن صفات این کفر نیست آنکه تویی مطلق وجود حق بین وجود بیند و احوال تغیــیرات روزی بشر به دیده تسلیح بنــــگرند فرمان تو است قوۀ تحریک هر کُرات منظومه های شمسی و اقمار بیشمار از گَردِ فرشِ بارگهت این ترشــــحات زایش گهیست وضع تحول به نظم کون دارند نقــــــش امر تو آباء وامهات نور تو مغز هسته هستـــــی بود بلی تا ما در نخــــــست بنین باشی و بنات بی کفوی تو مشکل توحید می نمــود زان روی گشت کفو تو حلال مشکلات آگه نیم بعــــقد تو کابـــــین داد حـــق فرمان کن بمهر تو مهریست بر برات توحید از ثبــوت تو گنجیده در ثبــوت شرک از ثبات عزم تو گردید بی ثبات تدریـــس بندگی ز تو تلقــــین ماسوا مفهوم صالحــات تو دادی به باقیـــات ارواح انبیـــاء الـــوالعـــــــزم تا ابد از خرمن فیــــوض تو گیـــــرندۀ ذکات حد کتاب وصف تو توسیع علم حق دیــــگر کــرا تـــوان شــــمار مجلدات پیغمبران شهیربه عصمت که جسته اند بر ریــــشه فنــــاع عفـــافت تمسکات با عمر دهر و طاعت کر و بیان تمام مشکل بدون باب تو کس را تقــربات معراج قرب اشرف امکان بود صلوات باشد درودآل تو مقصود از صـــلوات نامت بـــــــتول و منقبتت بضة الرسول جسم تو در مدینه حکمت به شش جهات چشمت پر از بکاء و دلت پر ز موج غم فعلت پر از دقایق و قولت پر از نـکات طرف ردای شـــــیر خــــــدا را گرفتنت دادی وجـــود را ز خفـــــای عدم نجات تعیـیــــــن حد ظـــالم حق تو گفته نیست جستم ز هر فقیهه و ز هر دفتــــر دیات معلوم شد که خصم تو خصم خدای شد او داند و قیاــمت و آن فرقۀ عصــــــات جمعی اگر شــــدند تو را باعث مـــلال تأثـــــیر ظـــلمت اســت چه جای تعجبات و بدر بی تقـــــــیه و ســـر تو بر دوام مه نور می فشاند و سگ در تعرضــات منع تو از حقـــــوق مسلم اگر نـــــبود کی می شدی حسین تو ممنوع از فرات
|
|