|
ما را دیار عشق زمانی مقام شد
کز کوی یار دعوت و اعلان عام شد
هر کس شتافت تا که نشیند کنار بزم
هر یک نهاد گامی و جویای کام شد
دیدم به شیخ و زاهد و مفتی و محتسب
تعظیم بی شمار و فراوان سلام شد
ما در صف تعال و به تحقیر وضع ما
از هر طرف اشاره و هم ابتسام شد
ناگه ز شوق و جذبۀ وحدت در آن میان
سروی به جلوه آمد و شور قیام شد
مطرب به حسن نغمه و ساز و نوا فزود
ساقی به پای خواست که دوران جام شد
رندانه می زدیم ز خود بیخبر شدیم
شیخ استخاره کرد پی ننگ و نام شد
واعظ مرا چو دید به سودای پند رفت
گفتم برو که عشق بستان مرام شد
مجنون دشت و وادی لیلای دیگریم
کو را تمام عالم امکان خیام شد
حاجی به کعبه رو تو که ما را هزار بار
خاک درش عظیم ز بیت الحرام شد
بر صید مرغ دام دگر دانه دیگر است
بیچاره بوالبشر که به دو دانه دام شد
تیر نگاه دوست چه خوش دل شکاف بود
لطفش ثبوت شد که بما مستدام شد
از خون تاک مفتی شهرم به بند داد
او خون خلق خورد ولی احترام شد
صوفی بکار شرع خلل کرد از ریاء
اما ز مکر و خدعه بمی اتهام شد
دایم زمانه می زندم همچو محتسب
شادم از آنکه مستی ما بر دوام شد
خلوت سرای یار سردار دیده ایم
غم نیست پای دار اگر ازدحام شد
دیدی ز پختگی ، من و پروانه سوختیم
زاهد ز فکر خام نجوشید و خام شد
باشد مدام مستی ما با دوام دوست
ما را چه غم که کار جهان اختتام شد
دیوان عشق ما نرسد جز بدست دوست
روزی که کار دفتر هستی تمام شد
بلخی ز تیر غمزه بخون خفته راستی
ای نوجوان مگوی که این هم درام شد
هر کس که چو ما طالب منزلگۀ یار است
راهیست خطرناک بسی حوصله کار است
ای بوالهوس خام طمع بگذر از این راه
هر جا که نهی پای سر نیزه و خار است
سریست نهان حل نشد این مشکل مبهم
آسایش عشاق نه در قرب جوار است
بر یاد غمش عمر جهان نیست کفایت
یاد از غم عمریکه ز ما طی شده عار است
بلبل به چمن خاک شد و گل شد و پس خاک
پس زنده و بر باد گلش بانگ هزار است
مجنون به وفا کیشی فرهاد زند طعن
خود کشتن با تیشه هم از نوع فرار است
بگذار که تا یار کشد با غم هجرش
هجر است که خود خنجر ابروی نگار است
از منبع پروانه هم این حرف شنیدم
چون دید که شمعی به مزاری به شراراست
بگرفت پرش شعله و در آن دم آخر
رفتم که ببینم سخنش از چه قرار است
می سوخت ولی گفت کلامی و فنا شد
آن کشته شهید است که خاکستر یار است
معلوم شود سایۀ زلفش به که افتد
کونین همه بر سر میدان قمار است
هر ذره در این دار زند بانگ انا الحق
از تربت منصور مگر نوع غبار است
آنروز که ما را سخن از عشق و وفا بود
گفتیم که زندان و سر نیزه و دار است
زاهد به تماشای من آمد دم زندان
بگریخت که بلخیست سلامت به کنار است
قطره ام لیک ز بحری که محیطم از اوست
کشت دل آب دهم ز اشک که این شبنم از اوست
فاتح از شعلۀ آهم اثر این بم از اوست
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
هست روشن به همه چهرۀ پالیسی صبح
هد هد پیک صبا قاصد بلقیسی صبح
از زمین تا به فلک کرسی ادریسی صبح
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کند کایندم از اوست
گر چه از جور رقیبان شده ام پای به گل
هر دمم عرش شتابد به طوف در دل
رنجش ما است بطور جهان طی سجل
نه فَلَک راست مسلح نه مَلَک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
هست آشوب در این شهر که شاهد ساقیست
می کشان عربدۀ جهر که شاهد ساقیست
کی خمارم شکند بحر که شاهد ساقیست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت بکشم درد که درمانم از اوست
خصم بدبینم اگر به نشود به باشد
سجن سجینم اگر به نشود به باشد
درد دیرینم اگر به نشود به باشد
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
گر فلک در ره ما خار مغیلان کارد
دشمن ار جثۀ ما جانب زندان آرد
بسر عاشق اگر تیر چو باران بارد
غم و شادی بر عاشق چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی نما کایندم از اوست
عشقِ ما را به وطن سوزش دل برهان است
خونِ ما بر مرضِ جور و ستم درمان است
جای حق گوی سرِ دار و تهِ زندان است
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بدین در همه را پشت عبادت خم از اوست
عاقبت بادِ اجل خشک کند دانۀ عمر
چون به تاراج رود هستی و سامانۀ عمر
بلخیا یاد مکن قصه و افسانۀ عمر
سعدیا گر بکند سیل فنا خانۀ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
ما عاشقیم مقصد ما جلب سود نیست
سودا بیار حاجت گفت و شنود نیست
با فقد جان چو وصل به جانان میسراست
مقصود حاصل است لزوم عهود نیست
طاعت ز شیخ شهر ز ما مفلسان نفس
آن هم بیاد دوست دگر هست و بود نیست
چون شاهدم شهید خود از تیغ عشق خواند
از ما به حشر حاجت گفت و شنود نیست
شمعیم کز فروغ سرا پا بسوختیم
ما را دگر به عشق رقیب و حسود نیست
رمزی بود دوخان قیامت ز آه ما
واعظ شنید و گفت مرا تاب دود نیست
دل نیست غیر داغ غمی در نهاد ما
ای محتسب مگوی که داغ سجود نیست
در بارگاه دوست نشاید به جز خلوص
اریکۀ بندگی به قیام و قعود نیست
منصور از شعار اناالحق ثبوت کرد
جز فوق دار منزل قوس صعود نیست
کاری که زور عشق کند از اشارتی
بالله کز توان سپاه و جنود نیست
دی شیخ هم هوای درش کرده بود و گفت
جز آستان میکده فتح و کشود نیست
جویا شد از طریقۀ آداب گفتمش
آزاد رو که میکده جای قیود نیست
حد گناه عشق چه داند فقیه شهر
حدش بود فراق ولی در حدود نیست
ساقی تو جام بر کف و ما جان به لب بیا
خوش تر ز درگه تو محل وقود نیست
مرگی چو مرگ زاهد و صوفی نخواستیم
بی زخم تیغ مردۀ ما را نمود نیست
بلخی ز باب میکده جایی دگر مرو
بسیار در زدیم دگر باب جود نیست
ما را شرار عشق به وضع عجیب سوخت
یعنی که هست و بود از آن یک لهیب سوخت
راحت چو خواستیم دمی در پناه صبر
از دل خبر رسید که صبر و شکیب سوخت
می خواست رنگ عقل شود زیب این بناء
وین شعله در نخست از این خانه زیب سوخت
تا خواست شرح عشق کند زیب دفتری
آتش گرفت خانه و کلک ادیب سوخت
بیمار درد عشق خلاصی از آن نیافت
کین تب امان نداد دوا و طبیب سوخت
هر نو بهار داد خبر از وصال دوست
ورنه خزان پار دل عندلیب سوخت
ما را خرد چو شیخ اگر هم نصیب بود
برق جنون دوید به نا گه نصیب سوخت
خاکش یقین به قهر برد باد نیستی
آن کو طناب مهر ز مکر و فریب سوخت
آتش مزن به هیچ دل ای سر فراز بخت
بسیار دیده ایم فراز از نشیب سوخت
مستان کنار تربت بلخی به چنگ و نای
او را خبر کنید چو روزی رقیب سوخت
۱۳۴۰/۱/۲۷ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
در کوی خرابات که شه هست و گدا هست
هر گه روم جای من بی سر و پا هست
دادیم براه تو زر و مال و سر و جان
زنهار مکن ترک وفا تا دل ما هست
رضوانم اگر جانب فردوس بخواند
حاشا که روم تا به سر کوی تو جا هست
شد روشنم از صحبت رندان قدح نوش
کز کوی خرابات رهی سوی خدا هست
هر کس که بود راه رو کعبۀ جانان
خود قبله و چشم سیهت قبله نما هست
از بهر ذبیح ار که یکی ذبح فدا شد
هفتاد و دو تن در ره حق از تو فدا هست
گر دور فتادیم ز خاک قدم تو
پیغام بر ما به شما باد صبا هست
مگذار که با هجر تو میرم دم مردن
آن لحظه بیا چونکه مرا چشم براه هست
بلخی مخور از کثرت عصیان غم فردا
گر خوف عذاب است ولی باز رجا هست
اشعار دوران نو جوانی ایشان ۱۵ ـ ۱۶ سالگی:
دوست جای دیگر و من مانده ام در کوی دوست
کز در و دیوار دوست آید بوی دوست
هست محراب نماز زاهدان از خاک و گِل
لیک محراب نماز ما خم ابروی دوست
ای صبا بر گو ز من با طالبان راه حق
قبلۀ اهل دعا باشد رخ نیکوی دوست
جسم ما گر دور ماند از کوی آن دلبر چه باک
می برد این باد آخر خاک ما را سوی دوست
وصف حسنش من چه گویم خامه را بشکست سر
حور و غلمان در خجالت پیش تار موی دوست
گر چه او نزدیکتر باشد ز هر چیزی به ما
تا فراز لامکان دارند جستجوی دوست
انس و جن ووحش وطیردیو و دد با سنگ و چوب
جمله مخلوق حق و دایم به گفت و گوی دوست
مطرب و زاهد فقیر و پادشاه و بی نوا
هر یکی در فکر خود دارند های و هوی دوست
چون شفا در تربت او شد مسلم زین سبب
دردمندان جهان نوشند از داروی دوست
در ره ترویج دین از هستی خود در گذشت
دین پاک حق قوی گردید از بازوی دوست
غم مخور بلخی ز محشر کز برای دوستان
شد اسیر قوم عدوان حضرت بانوی دوست
اشعار دوران نو جوانی ایشان حدود ۱۶ سالگی:
ما را نه غم جنت و نه حسرت حور است
با دوست خیال دگری عین قصور است
بی روی تو گر صبر ندارم عجبی نیست
دارم عجب از آنکه تو را دید و صبور است
مرغ دل من بر سر کوی تو نشسته است
هر چند که جسمم ز سر کوی تو دور است
رو سوی تو دارند چو موسی همه خلق
گویا که سر کوی تو چون قلۀ طور است
شک نیست که احباب تو گوید انا الحق
افزون ز شجر بر دلشان تابش نور است
زان روز که اعلان عزای تو نوشتند
چشم همه اعدای تو که گه تا نفخۀ صور است
گر در ته قبرم سر بالین من آیی
آنشب، شب عید است نه آنشب، شب کور است
طومار شفاعت همه را دست تو دادند
چشم همه کس سوی تو در یوم نشور است
چون در صف محشر رخ زیبای تو بینیم
آن روز به خواصان تو ای شاه سرور است
گر جانب بلخی نظر لطف نمایی
گویا که سلیمان نظرش جانب مور است
دل که آشفتۀ آن طُرۀ طرار شود
در سیه روزی ما ابر گهر بار شود
نیست در کشتن ما حاجت تیر نگهی
ما بمیریم تو را چشم چو بیمار شود
نخوت عقل برارد ز سر مفتی شهر
دختر رز چو شبی داخل پیکار شود
محتسب را نرسد جرعۀ از باده کشان
ساقی از گردش جامی چو مدد کار شود
بخت اگر خفت هم از خفتن بی موقع ما است
تا که خوابیم محال است که بیدار شود
همت ار سلسله جنبان شود این قافله را
طالع ما ز چه منت کش ادبار شود
بی تعب دامن مقصود نیاریم بدست
پای بایست در این مرحله پر خار شود
آبرو می طلبی رم مکن از لطمۀ موج
بیخطر قطره چسان لؤلؤ شهوار شود
سرخ هرگز ز تمنا نتوان چهرۀ زرد
باید اول ز همه چارۀ خونخوار شود
شیوۀ تفرقه ای شیخ میاموز به خلق
که یکی دلبر و یار و دگر اغیار شود
کور را پرتو خورشید چه تعریف توان
قصه از درد به بی درد چه اظهار شود
بلخیا میکده را محرم خلوت گشتن
یست مشکل اگرت یک قدم ایثار شود
۱۳۳۹/۱۱/۱۸ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان |
|