|
دین گفتم به مسلمان که دلت از چه غمین است گفتا که برادر غم من خود غم دین است دین بود که ما را به جهان عز و علی داد آواز وی امروز ز غربت به طنین است قرآن ز چه شد آلۀ اغراض سیاسی گفتار جراید همگی شاهد این است در عصر اتم همت ما جنگ مذاهب شد کهنۀ دنیا بر ما رسم نوین است گه تکیۀ ما سوی شمال است و گهی غرب آخر نه مگر ملجۀ ما دین مبین است شادیم که هستیم معاهد به اجانب غافل که بلاییست که ما را به کمین است از چیست برادر به برادر شده بد بین وز چیست مسلمان به مسلمان پی کین است این جمله مصایب ز نفاق است نفاق است تا هست چنان حال چنین بدتر از این است از تفرقۀ ماست نگر دشمن قرآن در مسند اسلام همی صدر نشین است جمعی رخشان زرد پی لقمۀ نانی جمعی دگر فکرتشان رنگ پوتین است در خوانِ یکی روز و شبش برۀ بریان همسایۀ دیگر به غم قرص جوین است خود چارۀ این درد بود مهر و مواسات اقبال و سیادت پی وحدت به یقین است اسلام ندادست به ما فرق نژادی هستیم برادر چه به جاپان چه به چین است بلخی اگرت جای بود محبس تاریک خوش باش که آواز تو تا عرش برین است
می گفت بشر دین بود اسباب تنزل سازیم پلانِ دیگری بهر تکامل پس ماندن افراد بشر جمله ز دین است بایست ز دین کرد به یکباره تغافل خواهیم حیات بشر از نو شود آباد دین بسته ولی برزخ ماباب تساهل گفتند و نخفتند و نشستند درین فکر کردند به میدان عمل اسب هنرجل گفتند که نسوان ز چه در خانه نشینند بازار نگردند چرا شانه به کاکل کافی نبود بهر زنان حسن خداداد سازند مگر سرخ لبان ، همچو قرنفل بعد از همه سعی و عمل خاصه به یونو دیدند که مثبت شده بر عکس تبادل کم شد ثمر آدمی از مکرُب سفلیس بنیاد تمدن شده یکسر به تزلزل دیدم بت در کوچۀ برلین شده رنجور گفتم صنما زرد چرا شد رخ چون گل کو عشوه و آن ناز که هر روز ادیبان در وصف جمال تو سرودند تغزل با گریه و با آهِ جگر سوز چنین گفت یغمای بشر برده ز ما حسن و تجمل مردان همه شد طعمۀ بمب از ستم نوع امروز نداریم کسی بهر تکفل گفتم که مگر مجلس امنیۀ دنیا از بحث حقوق فقرا کرد تجاهل لبخنده زد و گفت جوابم زرهی یاس از سر به در آید چنین فکر و تخیل در مجمع بین الملل و جلسۀ یونو کردند حقوق ضعفا چور و چپاول این چاره از آن جوید و آن چارۀ این درد گفتا که به قانون خدا دست توسل بر روی جهان بسته شده درگۀ اصلاح شاید که خدا باز کند باب تفضل افشای چنین راز بود برتو خطرناک بلخی به خداوند جهان ورز توکل
های ای بشر بیاموز درس از کتاب قرآن
دست از ره توسل زن بر طناب قرآن
در آتش دوییت سوز و گداز تا کی
بهر دوام وحدت کن انتخاب قرآن
چشم دل از حقیقت بگشا ببین که دارد
مجموعۀ سعادت فصل الخطاب قرآن
اسرارها نماند پوشیده در طبیعت
از دیده ها بر افتد گر یک نقاب قرآن
از فهم هیچ فردی در پرده نیست این درس
شد پردۀ تعصب بر ما حجاب قرآن
هر آیه اش کتابیست بر راز زندگانی
تنها به آخرت نیست ارج و ثواب قرآن
با تیغ علم و فرهنگ قوم عرب ندیدی
فتح جهان نمودند از فتح باب قرآن
جنگ نژاد و مذهب رخت از جهان نبندد
تا عالمی نگردند دانش مآب قرآن
ز اصلاح اوس و خزرج این نکته گشت معلوم
فرمان صلح بارد از انقلاب قرآن
تخریب کاخ خود کرد از تیشۀ بطالت
هر کو کمر ببندد بهر خراب قرآن
بلخی ز روز خلقت تا بعد حشر هر دم
از حق درود باد ابر شیخ و شاب قرآن |
|