|
چه نام است اینجا
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا علم و فضل وهنرو سعی و تفکر ممنوع آنچه در شرع حلال است حرام است اینجا ریش زاهد قلم منشی و فرم افسر حلقۀ حذب جوانان همه دام است اینجا می آزادی و وحدت نرسد از چه به ما مستبد شیخ صفت دشمن جام است اینجا ما به سر منزل مقصود چسان راه بریم راهزن رهبر و خس دزد امام است اینجا فکر مجموع در این قافله جز حیرت نیست زانکه اندر کف یک فرد زمام است اینجا مگر از صحنۀ بستان طبیعت دوریم پخته شد میوۀ هر کشور و خام است اینجا ما از این مدرسه ناکام روانیم چرا کامجویان همه در جستن کام است اینجا بردگان سر خوش و آزاد به هر جا امّا ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا دیگران را به فلک سبقت دانش بدوام رفتن ما به عقب هم به دوام است اینجا بلخیا نکبت و ادبار ز سستی پیداست چارۀ این همه یکبار قیام است اینجا ۱۳۳۶/۱۲/۲۸ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
هدیه به روح شهدای وطن
مایۀ آسایش جان خون و استقلال ما سرخی رخسار جانان خون و استقلال ما شد گر وطن سبز و خرّم می سزد چو میزند بر رگ اشجار دوران خون و استقلال ما نعره ها در ابر فروردین هویدا کرد و هم غرّشی در رود باران خون و استقلال ما بین که با هر ساله بیداد خزان و داغ دل لاله را بنمود خندان خون و استقلال ما کرد بالا از دل گلزار و طرف جویبار نغمه و بانگ هزاران خون و استقلال ما تیز بین با چشم معنی ای ادیب تیز بین می چکد از ابر نیسان خن و استقلال ما طعمۀ شمشیر آزادی چو شاهین در نبرد برد از چنگ حریفان خون و استقلال ما عسکر گمنام ما خندان به زیر تیغ گفت : در فضا باشد پر افشان خون و استقلال ما خصم احول بین استمار را هر دم به چشم می زند خار مغیلان خون و استقلال ما با اسارت نیست در ایمان نشان آبرو قوت و نیروی ایمان خون و استقلال ما پیرو احکا قرآنیم و باشد از یقین حامی احکام قرآن خون و استقلال ما ما مسلمانیم و از راه اخوت بوده است پشت گرم هر مسلمان خون و استقلال ما باشد از راه شرف ز امروز تا پا یان دهر با عدو مشت و گریبان خون و استقلال ما آن شهامت ها و پیروزی نه تنها یاد ماست هست در یاد رقیبان خون و استقلال ما وحدت فکر و نظر با همت سعی و عمل خواهد از جمع جوانان خون و استقلال ما دایماً می پروراند رادمردان شجاع همچو شیران نیستان خون و استقلال ما باد هر وِرد و دُرود و ختم قرآن و دعا هدیۀ روح شهیدان خون و استقلال ما عاقبت بلخی ترا هم ساخت در مکتب ز شوق عندلیب آسا غزل خوان خون و استقلال ما
هرات
زادگاه نامور مردان هرات شرق را گهوارۀ عرفان هرات قرنها از داروی دانش نمود درد جهل خلق را درمان هرات در دبستان فنون اشیا بوده در معنی دبیرستان هرات از فروغ رازی و جامی همی صحن گیتی کرده نور افشان هرات می توان از مدفن پیر هرات همسری با قلۀ فاران هرات این زمان هم می تواند پروراند نخبه ها از نسل این انسان هرات بوستانش داشت این خط بر جبین قطعۀ از روضۀ رضوان هرات از فلک آید به بارویش خطاب ای مشید مکتب قرآن هرات دارد از نیروی اعجاز ثبات سحر استعمار را ثعبان هرات بلخیا دارد تمنا روز و شب همتی از ملت افغان هرات
کاشانۀ ما قرض شرم است که شد رنگ لب و شانۀ ما قرض شیر و ککو و مسکۀ صبحانۀ ما قرض سرمایۀ دیروز کجا رفت؟ که امروز شد خشت و گِل و آهن کاشانۀ ما قرض با این رَوشی کز پی تعمیر روانیم بایست بگوییم : که شد خانۀ ما قرض دل باختۀ صبغه و پیرایۀ غربیم گویا که بود دلبر جانانۀ ما قرض از خود چو می و شیشه و گیلاس نداریم عیش و طرب و باده و پیمانۀ ما قرض این نشۀ کم رنگ ،ز سستی است نه مستی کاید همه شب ،ساغر مستانۀ ما قرض بس فتح نمودیم ، به روزی که نبودی از خصم وطن ،ثوب عتیقانۀ ما قرض زینسان که ز اسلاف ، نداریم نشانی اخلاف کنندی ، مگر افسانۀ ما قرض بر سفرۀ ما ، چشم همی داشت جهانی امروز بود ، نان فقیرانۀ ما قرض مزد عرق رنجبران هم ، به گرو رفت افسوس ! که شد ، وضع غریبانۀ ما قرض صیاد! چه لذت به تو ، زین صید که ماییم هم دام به قرض آمده ، هم دانۀ ما قرض بلخی ، نشتابیم ، مگر ما پی کاری تا او نکند ، آهن و زولانۀ ما قرض ۱۳۴۲/۹/۲ محبس دهمزنگ کابل/ افغانستان
مقصد مطلق ما را ز می و میکده مطلوب دگر هست خوبان همه دانن که یک خوب دگر هست حاجت به صبا نیست چو پیش از همه هستی بین من و او نامه و مکتوب دگر هست راهیست ز هر ذره بدان مقصد مطلق بنگر که چسان راغب و مرغوب دگر هست صد شاهد معنا اگر از پرده براید مخفی ز خرد دلبر محجوب دگر هست بی شور ذلیخا نشود قصه ی احسن ورنه چه بسا یوسف و یعقوب دگر هست گر ملتی از سلطه ی قومی شود ازاد در هر قدمی کشور مغضوب دگر هست بیداد گرا جور تو ضحاک نماند هم کاوه و هم چرمی و هم چوب دگر هست کام دل از این دهر چه جوی که پس از کام ناکامی و صد محنت دل کوب دگر هست بلخی نشود درد دل جامعه درمان با مرهم هر عاطفه میکروب دگر هست
۱۳۳۷/۱/۱۸ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
وحدت در بسم الله وحدت با نقطۀ خون باید نا محرم این معنی از خانه برون باید چون شاهد هر مقصد بی عشق بکف ناید یک پردۀ دانش را صد پرده جنون باید در دفتر حریت خط حلقۀ زنجیر است شاگرد چنین مکتب بر گوی که چون باید دل فتح نمی گردد جز با شکن ذلفی تسخیر چین کشور بی جیش و قشون باید تقدیر و قضا با ماست افسانۀ خواب آور با سعی و عمل ،همت بر ترک فسون باید مردی و ثبات عزم مطلب ز هوسبازان یعنی که اسیر نفس بی درد و زبون باید از رشوه ده احمق تا رشوه ستان راهیست آری که امید دون بر درگه دون باید با کثرت دعوی ها مقصد نشود حاصل گفتار یکی کافی است ، کردار فزون باید بر نسل جوان شرم است ، چون شیخ تظاهر ها اصلاح وطن خواهی اصلاح بطون باید بلخی چه عجب پندی ز اخبار دول خواندیم هر کاخ ستم آخر ویران و نگون باید
خطاب بلخی به وکیلان وطن ای وکیل این دوره ، ناله را ز دل سر کن وضع حال مردم بین دیده ای ز خون تر کن نشۀ می کرسی تا نیاورد نسیان درس درد ملت را هر نفس مکرر کن نیست در خور همت فکرت معاشی چند .... بدست آور فکر قرض کشور کن دفع برف و باران کن از فقیر قوم آنگاه ....... و ز مرمر قصر خود محجر کن سود خویش از این ملت معنی کفن دزدیست خود تو عین معروفی باش و نهی منکر کن خواهی ار شود آباد قصر آرزوی ما کاخ حرص ویران ساز آز را محقر کن ای جوان وطن داده است پرورش به آغوشت شکر این جوانیها شفقتی به مادر کن شیشه زا جنبی شرم است باده نوش وحدت را آب تاک خود بِفشر قلب پاک ساغر کن کی قرین عصمت گشت بی خبر ز نوعیّت جنبشی تو هم امروز ای خجسته خواهر کن زیب قامت ما نیست ثوب دیگران بلخی از گیاه این بوستان جامه باف در بر کن
باده نوشان چو سحرگه بدعا برخیزند صوفیان با صافی ز صفا برخیزند عیب رندان مکن ای شیخ که این پاک دلان شرم دارند چو زاهد ز ریا برخیزند نام عاشق بخود آن طایفه بندند به دروغ شب بخوابند که شاید به صبا برخیزند ملت با خبر از علت ناکامی خویش نیست مشکل که دگر کام روا برخیزند بی اثر نیست بلی کوشش افراد ولی ای خوش آن روز که جمعیت ما برخیزند کاروان رفت به افلاک دگر باز رسید نشد آن لحظه که این قوم ز جا برخیزند پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب نسل آیندۀ ما عقده گشا برخیزند گوییا نیست فداکار مگر بار دگر از دل خاک نیاکان به فدا برخیزند مددای همت و توفیق که این قافله هم همچو طفلان نو آموز به پا برخیزند مستبد را نرسد فرصت تدبیر و فرار چون ضعیفان به تقاضا ز قفا برخیزند پنجه و زور تحول بکند ریشۀ جور ورنه مشکل بود ایشان به رضا برخیزند بلخیا شاه بلا ،شحنه بلا ، شیخ بلا از سر خلق مگر جمع بلا برخیزند
خطاب بلخی به مستبد کهنه کار مستبد ای کهنه شاگرد فرنگ با خبر باشی که ملت شد زرنگ هم به عمر و هم به منصب هم به عیش بیشتر از حق خود کردی درنگ مشت دیموکراتیت هم باز شد آن قدر هم نیست کس غول و دبنگ گاه رو سوی جنوب و گه شمال آخر ای موشک خورد پوزت به سنگ غوطه خوردی در خم امریک هم پیره روباه باز آوردی چه رنگ بی جهت پیرایه می بندی به خویش آنچه بود سستی نمی کردی قشنگ مدتی از جلد خود یکسو شدی قاطریت خوی ماند و این ولنگ چند روزی می چرید و بد نبود پاره کرد آخر جل و افسار و زنگ حالیا باز امدی خود ای دنی تا بچسبی بار دیگر همچو گنگ وقت گرما پشه گر خون می خورد از تو هر وقت است حاری این قلنگ آنچه حلوا بود یکجا خورده ای حال می خواهی بشکافی تبنگ فخر دنیای دگر فرگ شد فر ما بردی تو مانستی و هنگ بهر ملت هستی دیگر نماند غیر توت خشک و دستاس و هونگ دیگران از راکت و بم دم زنند ما و تیرایی تفنگ بی فشنگ گر تو را از شرم می ناید عرق ما که می میریم از این شرم و ننگ یکطرف تعمیر مسجد می کنی یکطرف داری به ربِّ کعبه سنگ هست در حقّت همان ضرب المثل روز در جلد ملنگ و شب پلنگ هرکه حق گوید به زندان افگنی کاین جنایتکار می گوید جفنگ گوییا صادق دوتن ماندید و بس آن یکی شب کور و دیگر کهنه لنگ از تو مهمیز و ز ما زولانه ها بگذرد این هر دو آواز شرنگ سالها شد قبر مردم کنده ای افگن ای حفّار این بیل و کلنگ گر مسلمانی به قرآنت قسم گر هنوداستی تو دانی و گرنگ یا ز ملت باش یا زین خانه رو نیست دنیا بر تو و مثل تو تنگ آنچه داری نسلهایت را بس است هر چه می خواهد خورَد تریاک و بنگ غرقه در موحیم ای پروردگار نیست جز دامان توحیدت به چنگ ای خدا رحمی که ما درمانده ایم وارهان از خوف تمساح و نهنگ جای بلخی محبس مخصوص شد گاه در توقیف گاهیی دهمزنگ ۱۳۳۸/۷/۲۰ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
این بار منتخب شده از ما شو ای وکیل یعنی به درد جامعه دانا شو ای وکیل پس خصم خلق بوده ای یک نیم روز هم خصم جناب حضرت والا شو ای وکیل خاطر مدار رنجه ز امواج تند رو گوهر طلب به جانب دریا شو ای وکیل تا خطوۀ تو جادۀ مقصد شود به خلق از خار و سنگ آبله در پا شو ای وکیل خود زنده باش و ز نفس احیای مرده کن همراه خضر و یار مسیحا شو ای وکیل داریم افتخار ز نام گذشتگان یک روز هم تو نخبۀ بابا شو ای وکیل دهقان و کارگر به تو دادند نقد رأی کآخر به فکر تودۀ غبرا شو ای وکیل بر بیوه و یتیم مشو زخم ساز دل بهر خدای مرهم دلها شو ای وکیل همت به ابتکار گرت نیست گو مباش باری بیا مقلّد دنیا شو ای وکیل بسیار صحنه ها که تماشا گۀ تو بود یک صحنه را محل تماشا شو ای وکیل تا سهم عدل و داد بهر بینوا رسد با عاملین جور به دعوا شو ای وکیل بلخی ز راه پند ز زندان پیام داد عضو مفید بر همه اعضا شو ای وکیل ۱۳۴۲/۹/۲۲ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
باز مطرب زد عجب چنگِ دگر هم مغنی را است آهنگِ دگر سیر افلاک است یا عزم عدم کاید از این کاروان زنگِ دگر کاروان سالار قدری هوش دار ترسم افتد از فلک سنگِ دگر این تمدن معنی جشن فنا است صحن گیتی راست ارژنگِ دگر باخبر از زلف مه رویان که هست شوخک امروز را شنگِ دگر گرگ قرن بیست را شفقت ز چیست دارد استعمار هم رنگِ دگر ما در ایام زاید روز و شب بعد هر سفاک یلدنگِ دگر بی عمل گفتارها ماند بدان تنگ دل نالد بدل تنگ دگر گر به تسلیح است سعی استباق بر فروزد ناگهان جنگِ دگر خون چنان جاری شود کز رودِ خون هر برهما بنگرد گنگِ دگر ای مسیحا داروی الصلح خیر کوب این درمان به هاونگِ دگر ناخدای ما در این طوفان غم میزند هر ساعتی بنگِ دگر بوالعجب ما را است بخت واژگون رهنما کور است یا لنگِ دگر بلخیا بی دانشی ننگ است ، ننگ دعویِ دانشوری ننگِ دگر
زین جهانی که در آنیم بجز غم مطلب عشرت عمر در این کلبۀ ماتم مطلب بینِ هر شادی و غم نیم نفس فاصله نیست خواب راحت به رهی سیل دمادم مطلب فیض روح القدس از همت خود داشت مسیح گام بردار دم از عیسی مریم مطلب کس نیابی که مدد خواهی و منت ننهد آنچه از خویش توان یافت ز عالم مطلب اشک حسرت ندهد سود که ماندیم عقب چارۀ تنبلی از دیدۀ پر نم مطلب غیرت آنست که یا مرگ و یا قامت راست طی این بادیه زین رفتن خم خم مطلب تا غبار ره مکتب نکنی سرمه چشم رفعت کرسی استاد معظم مطلب نیست رهبر به تو گر راحتش از محنت توست از طبیبی که خورد خون تو مرهم مطلب بگذر از شیخ گرش نفس بسر کرد لجام حرف آزادگی زین گشته ملجم مطلب محرم کعبۀ دل گر نشود حاج مخوان دیو زشتیکه حرم سوخته محرم مطلب سعی بایست تو را گر بمقامی چو ذبیح تا که پایی نزنی چشمۀ زم زم مطلب بلخیا نام زکونین مبر در بر دوست عشق را طبع بلند است از او کم مطلب ۱۳۳۷/۱/۱۷ محبس دهمزنگ کابل /افغانستان
دل که در وی عشق نبود حفرۀ تنگ است و بس بی محبت یک نفس هم یک جهان ننگ است و بس این تجمل ها که میبینی بجز خرمهره نیست زینت ارباب دانش ، علم و فرهنگ است و بس وه که بر روی تملق باز چشم مشتری است عصر ما را رونق بازار نیرنگ است و بس بر مراد سفله گان گویا همی گردد سپهر کز فلک بر شیشۀ آزادگان سنگ است و بس سخت خصم عشق و آزادیست شیخ و مستبد زان سبب ما را بدیشان دایماً جنگ است و بس ای جوان هشدار که اینجا رشد فکر آزاد نیست تیغ جوهر دار ما خوابیده در رنگ است و بس تا نباشد وحدتی سر رشته کی آید بدست دامن آمال ها در چنگ خرچنگ است و بس در رأ حیرت ز ما افتاده بار ارتقاء چون کمیت عزمها در این سفر لنگ است و بس بلبلی همچون سنایی داشت روزی این چمن پس چه شد که امروز در وی مشتی یلدنگ است و بس بلخیا در این بیابان همتی و جنبشی زانکه هر شب رهنما در نشۀ بنگ است و بس ۱۳۳۷/۶/۲۴ محبس دهمزنگ
گردیز بوی عنبر دارد گرد و غبار گردیز این نگهت بهشتی هست از مزار گردیز گویا نسیم صبحش از کوه یار خیزد این سان که روح پرور باشد دیار گردیز زلف عروس باغش زاهد فریب دیدم بس شیخ راه خود شد اندر کنار گردیز شبنم به هر سحر گاه جام امید بر کف تا عطر خاص گیرد از نوک خار گردیز او جان نثار حق بود بر زایرین قبرش آید ندا که جان ها بادا نثار گردیز روحانیان سرودند یک یک ترانه هایی سید حسن چو افتاد اندر کنار گردیز بلخی به روضۀ او با صد نیاز گوید یا رب خزان نگیرد هرگز بهار گردیز
ای سوز دل پیامی گو با پیام امروز کز خون بینوایان پر شد گدام امروز با عذر مقتضیها هر منکریست معروف بس عیبها هنر شد اما بنام امروز یکسو بشر ز همت شد رهبر طبیعت با نردبان دانش بر شد ببام امروز یکسو شد از تغافل آن سان اسیر شهوت گویا بدست نفس است یکسر زمام امروز منکر نمی توان بود از لطمۀ تحول یارب بخیر بادا بر خلق شام امروز از سیر قهقرایی ما را هزار توبه دیروز را نشاید قایم مقام امروز در بادۀ تجمل مکریست از رقیبان ساقی می دگر ریز ما را بجام امروز در شرع نفع جویی نبود ثبات حکمی مفتی حلال سازد فردا حرام امروز از مکر چرخ گردون جانا مباش غافل آقا همی توان شد روزی غلام امروز فریاد جان گدازیست ما را ز نسل آتی کآینده را نسازید قربان کام امروز از احتکار و رشوت دوری ضرور ورنه ما را کمر کند خم این بار وام امروز در دیگ جوش توحید بلخی اگر نجوشیم تا روز حشر مانیم با رنگ خام امروز *** ساقی می دگر ریخت ما را به جام امروز یعنی گنه ثواب است اما بنام امروز با عذر مقتضیها هر کار می توان کرد دارد امام امروز بر کف زمام امروز یکسو بشر ز همت هی زد به توسن عزم با نردبان دانش بر شد ببام امروز یکسو شد از تغافل آنسان اسیر شهوت گویا نجات نبود دیگر ز دام امروز منکر نمی توان بود از لطمۀ تحول یارب بخیر بادا بر خلق شام امروز در شرع نفع جویی نبود ثبات حکمی مفتی حلال سازد فردا حرام امروز از سیر قهقرایی ما را هزار توبه دیروز را نشاید قایم مقام امروز فریاد جانگدازیست ما را ز نسل آتی کآینده را نسازید قربان کام امروز از مکر چرخ گردون جانا مباش غافل آقا همی توان بود روزی غلام امروز در دیگ جوش وحدت با هم اگر نجوشیم تا روز حشر مانیم با رنگ خام امروز با آه دردمندان بلخی چو گوش داریم از دوش شکوه دارد با ما پیام امروز
بر در میکده منقوش چنین ارشاد است عاشقان زندۀ جاوید و جهان بر باد است صید آزادی مطلق نشود جز به کسی که بجز عشق ز هر نیک و بدی آزاد است خود فروشی به خرابات گناهیست عظیم این حدیثیست معنون که ز هر استاد است خوب معلوم شد از خواندن و از راندن دوست عشق بازی غرض و حکمت ازین ایجاد است جستم از یار بگو وعدۀ دیداربگفت نفس از خود گذری وصل مرا میعاد است به زبان یار به دل صحبت اغیار خطاست اندرین کیش دورویی اثر الحاد است به جبین داغ نهد زاهد و ما سوخته دل حکم با یار که خود قاضی این اسناد است شور شیرین سبب اینهمه غوغاست بلی نتوان گفت که هر کوهکنی فرهاد است ای جوان مرکز شیاد بود کوچۀ عمر بر سر راه تو صدها گذر صیاد است ای کبوتر خطر از شیخ زیاد است ترا گره و حلقۀ این دام همه اوراد است عجب از گردش پرکاری این قوم مدار قطب این دایره هم پیرو استبداد است سهم ما هیچ شد از قرن مشعش بلخی گوییا کشور ما محبس استعداد است
دانی چه سبب شد که بود پیشۀ ما قرض کردیم چو ما پیش روی راز قفا قرض گم گشت چو از رهبر ما قبلۀ تحقیق از منکر هر قبله کند قبله نما قرض این قرض بود یا که گرو دادن ملک است آخر ز کجا می دهی این از همه جا قرض ای محتضر ایثار کن این چند نفس را تا چند تو را بستر و ما راست دوا قرض بد نیست در این کشمکش ای تودۀ اخلاف از تربت اسلاف کنی گرد حیا قرض گر پنجه به خون دل خود رنگ نماییم آن به که ز بیگانه شود لاک وحنا قرض هشدار که این رسم ز بیدادگران است سر می برد ار می دهدت پوشش پا قرض آیا نشنیدی که به کشمیر امیری می داد به دهقان نفس باد صبا قرض این شیوۀ دیرین ز رقیبست که ما را کشته است ولی می دهد اسباب عزا قرض چون مسند اقبال شدش پنجۀ ادبار بیدادگر از شیخ کند ورد و دعا قرض ما منکر آن مفتی شهریم که هر روز اندر بدل رشوه دهد دین خدا قرض عریان بره میکده افتیم ولیکن از زاهد و صوفی نکنم ثوب ریا قرض منت چو نهندت مستان عمر ابد را گر خضر و مسیحا دهدت آب بقا قرض بلخی به کسی رهبر آزاد توان گفت کو نوع بلا را کند از کرب و بلا قرض ۱۳۴۲/۹/۱۸ ـ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
این جنگ و جدال بشر از علت جهل است
وین نگبت حال بشر از علت جهل است
بر کشتن خود کسب کند علم و هنر را
این نقص کمال بشر از علت جهل است
گفتار ز توحید ولی تفرقه کردار
این وزر و وبال بشر از علت جهل است
دیدی که چسان عاقبت این مهد امان شد
میدان قتال بشر از علت جهل است
از پای در آرند قد سرو جوانان
این قطع نهال بشر از علت جهل است
هم فرق برادر شکند هم دل فرزند
زشتی خصال بشر از علت جهل است
هر فرد بدین فکر که عالم شود از وی
این فکر محال بشر از علت جهل است
گه فکرت اشغال مه و کرۀ مریخ
این خواب و خیال بشر از علت جهل است
سرمایه رود جمله پی پودر و سرخاب
تضیع جمال بشر از علت جهل است
تا درس نخوانند به دانشکدۀ وحدت
خود رنج و ملال بشر از علت جهل است
بلخی نشود تا که همه پیرو اسلام
آخر که زوال بشر از علت جهل است
ما درس تمدن ز چه در سینه نداریم
در ملکت دل مسجد آدینه نداریم
جز خون برادر نبود قوت شب ما
این لاف و گزافی است به کس کینه نداریم
بر عیب جهان از همه بنیاد خبیریم
بر خویش نبینیم چو آیینه نداریم
موهوم پرستیم که این عادت یار است
از علم و عمل عادت دیرینه نداریم
از سعی ، ملل جامه نو پوشید و مایان
بر خرقۀ پشمینۀ خود پینه نداریم
در دیر کهن صاحب دیرینۀ نامیم
یک ذره نشان وحدت دیرینه نداریم
دوشینه ز ما جام جهان بود پر از می
امروز بجز یا دزد و شینه نداریم
در کشور ما ده دل و صد دینه زیاد است
آزرده مشو یک دل و یک دینه نداریم
بس دزد ز کابینه سوی پارلمان شد
از پارلمان لایق کابینه نداریم
از عرفه فرهنگ ز ما نیست ره چند
لنگیم ، نه ننگیم ؟ چرا زینه نداریم
بلخی شب دامادی ملت همه شبهاست
صد حیف ز خون آرزوی خینه نداریم
وصف قندهار
جای ارباب فضایل قندهار
پرورشگاه افاضل قندهار
رهروان وادی فرهنگ را
قرنها خیر المنازل قندهار
بوده اند رمی بسی موزون که شد
خرقه پوش پیر کامل قندهار
داده در اغوش مهر خویش جای
احمد ابدالی عادل قندهار
پیشرفت جیش استعمار را
همچو کوهی در مقابل قندهار
شوکت افغانیان را از نخست
اولین محصول حاصل قندهار
گر ز ملت خدمتی خواهد وطن
از وظایف نیست غافل قندهار
چه ابتلا است که در هر بلاد می نگرم نزاع مذهب و جنگ نژاد می نگرم به نام صلح به اسباب جنگ می کوشند
ز بهر تفرقه در اتحاد می نگرم
نوای عدل بهر نای لیک وقت عمل
خلاف مصلحت و عدل و داد می نگرم
مگر نه جمله ز یک نسل پاک باباییم
ترا به محنت خود از چه شاد می نگرم
به عیب خود نکشودیم چشم و هر کس را
به عیب جامعه در انتقاد می نگرم
به روی سفرۀ قسمت به دور هم جمعیم
برای لقمه ربودن عناد می نگرم
ز دیر و میکده آزاد باش می شنویم
چه کشمکش ز پی انقیاد می نگرم
بهانه چند نماییم به بی سوادی خلق
تمام مفسده در باسواد می نگرم
بیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم
امور جمله به وفق مراد می نگرم
به رغم شیخ اگر وحدتی پدید آریم
متاع شیعه و سنی کساد می نگرم
میان ما و تو صد درد مشترک باقی است
ترا به خود ز چه بی اعتماد می نگرم
دل شکستۀ مظلوم بلخیا به کف آر
بنای ظلم سراسر به باد می نگرم
۱۳۳۸/۷/۲۱ ـ محبس دهمزنگ کابل/افعانستان
ای هموطنان
ای هموطنان هموطنان هموطنان کو
ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو
از بس که فزون گشت به ما درد نهانی
در سینه نفس تنگ شده هم نفسان کو
شد بلبل دل ،خسته ز پرواز و چنین گفت
آثار چمن هست ولی سرو روان کو
ای مادر ما ای وطن آیا که عقیمی ؟!
آن روز که می زادی تو شیران ژیان کو
اولاد تو امروز چرا بزدل و ترسوست
ای زابل من رستم و آن گرز گران کو
گفتم به رفیقی که بود باغ وطن سبز
گفتا که بلی هست ولی حاصل آن کو
گفتم علفش بهر چرای رمه کافیست
گفتا که در این گله به جز گرگ شبان کو
گفتم که چرا گله ز گرگان نرهانند
گفتا که همان حوصله و تاب و توان کو
گفتم که مگر مفتی و ملا نبود گفت
جز مشت خر مفت خور و رشوه ستان کو
گفتم که بیا تا که ره چاره بسنجیم
گفتا که در این راه دسپلین و پلان کو
گفتم که دسپلین و پلان نزد جوانان
گفتا که جوان هست ولی فکر جوان کو
آن جمع که امروز جوان جلوه نمایند
در فکرت شان جز هوس گودی پران کو
اطلاق جوان بهر چنین قوم نشاید
بر گو چو زنان پودر و سرخاب زنان کو
گفتم که ز شورا و وکیلان خبری هست ؟
گفتا که بگو طایفۀ روزچلان کو
در جلسۀ شورا نبود غیر ستایش
آن کو به غم خلق کند آه و فغان کو
پرسیدمش ارباب جراید به چه فکرند ؟
گفتا که چه پرسی که فلان کو و فلان کو
از حالت این ملت افسرده چه گویم
جز خواب گران خواب گران خواب گران کو
بلخی شده کوکوی تو بسیار ، ز خود گو
جز گوشۀ محبس ز تو ام نام و نشان کو
|
|