تبليغاتX
دیوان علّامه شهید سیّد اسماعیل بلخی - اشعار بلخی در بارۀ جهان و جهان داری

 

خصم ملل

دانسته شد که خصم ملل جز یهود نیست

در امن صلح، هیچ خلل جز یهود نیست

شیطان قرنها اگرش خوانمی رواست

استاد کید و مکر و حیل جز یهود نیست

خلع سلاح و مجلس امنیه را بگوی

مشکل که حل نگشت علل جز یهود نیست

اغراق نیست ریشۀ مستعمرات بین

پا مال ساز حق دول جز یهود نیست

بی رحمی و شقاوتشان از قدیم بود

در قرن بیست زشت عمل جز یهود نیست

می گفت در خطابۀ خود هیتلر فقید

مقصود من ز جنگ و جدل جز یهود نیست

بر همزن توازن بس اقتصاد ها

تاجر به نام ،لیک دغل جز یهود نیست

ای مسلمین به راه خدا همتی سزد

کین بار طعمۀ به اجل جز یهود نیست

صهیونیست و سینۀ سینا شکافتن

شرقی بدان که خار بغل جز یهود نیست

بلخی مگر به مقصد اشغال آمدند؟

تکرار در ردیف غزل جز یهود نیست

                         

شد چند روزی در جهان کز " یونو" این آواز شد

که ای اهل عالم بر شما باب عدالت باز شد

سازیم با منشور خود تعمیر دنیا را  ز نو

معدوم از بین بشر غوغا و حرص و آز شد

در هر در تا جنگ ،جهان شد غصب ،حق بی کسان

اکنون یتیم و بیوه زن به راحتی دمساز شد

شد در ترنم خسته گان از نشر این اعلان صلح

کز بهر ما افسردگان یا رب عجب اعجاز شد

چون دید در صف ملل آزادی "برما" و "هند"

تا جلسۀ "یونو" روان آه دل "قفقاز" شد

بر پای شد تا "سوریا" در فکر شد تا "لیبیا"

که آمدند از "کوریا" ،جنگ سوم آغاز شد

چون شد "آتازونی" روان از بهر دفع این بلا

در سرحد "منچوریا" طیاره بمب انداز شد

آنانکه بودی سعی شان در کوشش خلع سلاح

بمب اتم آنرا به کف و آن یک به فکر گاز شد

وحدت همه گفتار شان در تفرقه کردارشان

اسرار استعمار شان بنگر چسان ابراز شد

ای کبک مست جلوه گر ،تا چند باشی بی خبر

بر گریۀ عابد نگر،اکنون  ز نو آغاز شد

دیموکرات لافزن بوده است ، خود دزد کفن

در حبس این زاغ و زغن بلخی به کشف راز شد 


خلع سلاح

 

سالها شد، گشته مطرح در جهان خلع سلاح

مانده بر دوش بشر بار گران خلع سلاح

ظاهرا گر بنگری ، مفهوم و مقصدها یکی است

خواهش پیرو پر نسیب جوان ، خلع سلاح

طرح گفتار ملل ،با وضع کردار دول

نیست غیر از آسمان و ریسمان خلع سلاح

هر دو را گر متحد گیریم ، با فرض نقیض

هست با تسلیح معنا ، توأمان خلع سلاح

روز و شب مشغول سبقت ، هر بلاک و این عجب

مجلس امنیه لافد ، هر زمان ، خلع سلاح

آن قدر دور است مطلب ، بین گفتار و عمل

در زمین کشتار و فوق لامکان ، خلع سلاح

گشت معلومم زبازیهای گرم شرق و غرب

جنگ سردی بیش نبود ، در میان خلع سلاح

کشف شد آخر ، رموز پرده از مصر و حجاز

آنچه با خود داشت ، اسرار نهان خلع سلاح

آه تأثیری مگر در نالۀ ژاپن نبود

کاید از قلب سوادان ، الامان خلع سلاح

دوش بحر الکاهل آخر گفتی به البریا

ای برادر ، نیست جز مشت بیان خلع سلاح

ای بشر تا چند در سر پروری ، سودای خام

تا جهان و جان بود ، کی میتوان خلع سلاح

از پلان های کمیته ، چاره ای حاصل نشد

ای سیاسی ، خاص دارد یک پلان خلع سلاح

هست نیروی مسلم ، خواه دیر و خواه زود

می کند یک روز ، مرگ ناگهان خلع سلاح

بلخیا این حرف محمل را هر آن کس گفت ، گفت

شکر لله نشنوم ، از می کشان خلع سلاح  


از خون بینوایان اخذ مفاد تا کی

 

از خون بینوایان اخز مفاد تا کی

وز رنج نامرادان جستن تا کی

بیداد بر ضعیفان جایی نگشت تحریر

لافیدن جراید از عدل و داد تا کی

تا رتبه انتصابیست مشکل بود توازن

فرمانروای مطلق هر بیسواد تا کی

نیکی ز خود شمردن زشتی ز دست تقدیر

بر دستگاه خلقت این انتقاد تا کی

سعی و عمل چو نبود از آرزوچه خیزد

آزادگی بملت خواهی زیاد تا کی

تحصیل گنج فرهنگ بی رنج نیست ممکن

شرط است جهد قومی بی اجتهاد تا کی

همکاری و تعاون از اعتماد خیزد

با خلق و خویش باشیم بی اعتماد تا کی

دیریست مستبد را با شیخ اتحادیست

یا رب میان دزدان این اتحاد تا کی

ای مجمع عمومی زین انجمن چه حاصل

گر نیست جنگ مذهب فرق نژاد تا کی

تجهیز جیش از چیست وین ترس و خوف از کیست

باغی که صلح روید تخم فساد تا کی

با ناتوان ندیدیم جز مگر از توانا

نامیست از حمایت غصب بلاد تا کی

از عنعنات دیدی تفکیک نوع زاید

فکری بزنده بایست از مرده یاد تا کی

ای گردش طبیعت ما را مساز مایوس

ناشاد قلب خلقی یکعده شاد تا کی

بلخی بدهر گویم یا با زمامداران

با اهل فضل اینسان کید و عناد تا کی


 

یک خنده و صد گریه

ای خواجه ! جهان یعنی یک خنده و صد گریه

آسایش جان یعنی یک خنده و صد گریه

امروز غنیمت دان فردا چو دگرگون است

تغییر زمان یعنی یک خنده و صد گریه 

 چون باز نمی گردد ، این لمحه که در آینم

عیش گزران یعنی ، یک خنده و صد گریه

بزم سر شب شادیست ، هنگام سحرگاهان

گیرد خفقان  یعنی ،  یک خنده و صد گریه

از بستر آسایش ، در خاک لحد خفتن

این نقل مکان یعنی ، یک خنده و صد گریه

یک عمر پشیمانی ا ست ، هر ساعت غفلت را

افسوس کنان یعنی ، یک خنده و صد گریه

بیهوده سخنها را ، بس قفل خموشیها است

کاین جرم زبان یعنی ، یک خنده و صد گریه

یک سازش چشم و دل ، صد سوز و قفا دارد

یغمای بتان یعنی ، یک خنده و صد گریه

بیدادگرا ! دانی ، کز ظلم چه بار آید

نفرین کسان یعنی ، یک خنده و صد گریه

گوش شنوا داری ، بشنو ز طبیعت هم

فریاد فغان یعنی ، یک خنده و صد گریه

ای کبک در این قهقه ، دام است ترا چندان

پنهان و عیان یعنی ، یک خنده و صد گریه

یک خندۀ گل ریزد ، بسیار گلاب از او

چون اشک روان یعنی ، یک خنده و صد گریه

هنگام وداع گل ، بیتابی بلبل بین

از جور خزان یعنی ، یک خنده و صد گریه

گر آهوی آزادی ، بر صخره زند جستی

تیر است و کمان یعنی ، یک خنده و صد گریه

خندند به ما بلخی ، گویند پس از مردن

حیف از تو فلان یعنی ، یک خنده و صد گریه

۱۳۳۷ /۱۰/۲۴  محبس دهمزنگ ، کابل/افغانستان


سیاست

افتاده بشرسخت به قلاب سیاست

یک فرد رها نیست ز اطناب سیاست

ذوقست به آموزش این مدرسه امّا

مقصود سیاست شده نایاب سیاست

آن عیب که دید شیخ بخود ز تزویر

امروز کمال است به اصحاب سیاست

این شرع چه شرعیست ندانیم که در وی

هر فتنه مباح است به ایجاب سیاست

عیش و طرب و شاهد و بزم و می و مینا

پروانه صفت آمده بیتاب سیاست

ترسم ز بی حرمتی قبلۀ عشاق

کابروی بتان هم شده محراب سیاست

دین و وطن و قوم و زبان پاک ز صولت

بر کهنه عظام است ز اسباب سیاست

تعلق نه به طاعت تظاهر به عبادات

نیرنگ و ریا جمله ز آداب سیاست

همزیستی و رشتۀ کلتور و ثقافت

حیران شدم از این همه القاب سیاست

هر گوشه گواهیست ز محرومی مظلوم

انصاف کجا رفت ز اخطاب سیاست

بس نامه جوانان نوشتند ملل لیک

نه شیخ به راه آمد ونه شاب سیاست

بلخی اگر این غفلت و این بستر ناز است

باید که بشر را بکشد خواب سیاست


خون
 
مرا جام دل از این یاد خون است
عروس وصل را داماد خون است
لب شیرین دهد بر کوهکن پند
که مزد تیشۀ فرهاد خون است
اگر خواهی همی رشد سیاسی
طریق مرشدو ارشاد خون است
به غفلت آبرو از جوی ما رفت
به استمداد و استرداد خون است
جوانا ! در قلم رمز شفا نیست
دوای درد استبداد خون است
ز خون بنویس بر دیوار ظالم
که آخر سیل این بنیاد خون است
بزن بلخی تو هم بر صنف رندان
که هر چه هست بادا باد خون است

 
افتاده ام امروز به سودای مودت
بیرون ز جهان آمده عنقای مودت
گفتار همه در صفتش ، عشقِ خیالیست
در پرده نهان چهرۀ زیبای مودت
خلقند روان در طلبش جانب بازار
گم کرده ولی راهِ مفازای مودت
ای ساده جوان از پیشِ این جنگ بشر کُش
دیگر مکن از غرب تمنای مودت
با آن همه سعی ملل خاصۀ یونو
ویران ز چه شد یکسره دنیای مودت
نه پکت ز اتلانتیک و نه حوصلۀ اطلس
جستند یکی قطره ز دریای مودت
پاگیر ز درِ یوزگی درگه اغیار
جوی از در ایلام تو کالای مودت
آن درگه بود ملحۀ ایتام و فقیران
زن حلقۀ او را به تقاضای مودت
.... گه خودش نان جوین خورد همه عمر
تا خلق بفهمند معمای مودت
استاد مودت بود آنان که لب آب
مردند لب تشنه بصحرای مودت
آن همهمه و عزت و آن شوکت اسلام
نبود مگر از همت والای مودت
بلخی چو روی پیش رفیقان بسر دار
باور کنم آنگه ز تو دعوای مودت

  قرن مشعشع

در قرن مشعشع چه عجب فتنه عیان است

از بین بشر بین که چسان شور و فغان است

هر روز بیارند بلایی به سر خویش

گویند که این حادثه از جور زمان است

گه مجلس امنیه بسازند پی صلح

گویند بشر از غم دیرین به امان است

با جامۀ اصلاح نمایند قیادت

گرگیست که با گله ز نیرنگ شبان است

گوید که حمایت کنم این قافله از دزد

دزدیست که با قافله از مکر روان است

در باغ درآید که کنم غرس نهالان

با اره پی قطع قد سرو چمان است

آواز تمدن شده پر تا کرۀ ماه

شخص متمدن ته یم فرد و نهان است

ارواح بشر سوی عدم در طیران شد

زان روز که این جامعه طیاره پران است

نوروز علوم است بما قرن طلایی

در اول نوروز چرا فصل خزان است

بر چرخ مسیحا چو از این فتنه شد آگاه

با اشک روان سوی اروپا نگران است

جمعی همه سرمایۀ شان دالر و پوند است

آواز گروهی به فلک از غم نان است

ای کبک خرامان حذر از دام دیموکرات

این دانه پاشیده از آن دام نشان است

از مرهم فاشیست نشد زخم بشر به

قصّاب به فکر پی و بز در غم جان است

جوییم ره چاره ز قرآن محمّد(ص)

کاندر ره توحید زبانش به نشان است

گویاست که در بین بشر صلح بود خیر

هم گفت که جمعیّت مؤمن اخوان است


 

دیدی ز جهان سلسله داران همه رفتند 
 شاهان و وزیران و سواران همه رفتند
گویند صغاران که کباران همه رفتند
ما نیز روانیم چو یاران همه رفتند
                       در گردش دوریم ز دوران همه رفتند
پایبند نگردی که جهان جز نفسی نیست
دل در گرو زلف بتان جز هوسی نیست
عمری که هنر نیست بغیر از هوسی نیست
از ناموران هر چه شنیدیم کسی نیست
                   برخیز گذر کن به مزاران همه رفتند
از حادثه خالی نبود دهر زمانی
نه پیر در او ماند و نه طفل و نه جوانی
زانانکه ز خود فرض نمودند جهانی
جز صفحۀ تاریخ نماند است نشانی
                         ماند است کتب نامه نگاران همه رفتند
کو یوسف صدیق کجا رفت زلیخا
مجنون چه شد و کوشکن طرۀ لیلا
جز قصه دگر کو اثر از وامق و عذرا
عشق است که باقیست ز یغمایی یغما
                         ورنه ز چمن لاله عذاران همه رفتند
گیریم که صد سال در این دهر دویدی
بر گوی به جز رنج از این عمر چه دیدی
بس زهر  ز  پی داشت ز شهدیکه چشیدی
موی سر و ریش است پر از برف سفیدی
                         یعنی که خزان است بهاران همه رفتند
مغرور مبادا کندت کثرت طاعات
در خدمت خلق است بسی رمز عبادات
گیتی همه پند است و اشارات و بشارات
می گفت سحرگه برهی رند خرابات
                          باقیست قدح باده گساران همه رفتند
کم کن به ضعیفان ستم و جور و جفا را
با خلق خدا پیشه نما مهر و وفا را
بر گوی ز بلخی همه ارباب ریا را
بنگر بره ! ملک فنا قافله ها را
                          ای اشتر سر مست قطاران همه رفتند

 

 بسا شرم است بر مردی که از جور زمان گرید

بوقت محنت و غم چون زنان بر سر زنان گرید

خطر در مکتب عمر است روز امتحان ما را

بدا بر آن چنان طفلی که روز امتحان گرید

ره مقصد بیابان است سنگ خاره و رهزن

به جانان کی رسد آن بوالهوس کز خوف جان گرید

ثبات مرد دانا بر جفاهای فلک خندد

نه چون شاخی که با پیش آمد باد خزان گرید

در این ماتم  بی اشک نبود دیده ای هرگز

یکی از بی کسی دیگر ز بیداد کسان گرید

سرشک ناتوان هر لحظه می ریزد ز دل تنگی

ولی می نماید گر توان بر نا توان گرید

به جایی گریه کن کز قطره اش دردی دوا گردد

نه همچون کودکی کاز رایگان بر این و آن گرید

نگرید از ستم هرگز یتیم و بیوۀ قومی

گر از رأفت بر احوال رعیت پاسبان گرید

ز آب دیدۀ دل خستگان غفلت خطر دارد

که در تأثیر چون آتش فشان این خون، نشان گرید

به حال زیر دستان اشک می ریزد طبیعت هم

زمین چون عقده در دل کرد ، چشم آسمان گرید

بشر را زیر پا کشتند این کیهان نوردی ها

مسیحای فلک بر فکر این دانشوران گرید

به محمل کیست کز هر ذره فریاد جرس خیزد

قفای کاروان او بباید صد جهان گرید

ز آب دیده گان بگریستن سهل است هر کس را

شهید عشق را نازم ز جسم خون چکان گرید

قفس تنگ است جان در بند یاران در چمن سر خوش

بیا ای مرگ کین ، مرغ از فراق آشیان گرید

عجب کز زنده قدری نیست بلخی در دیار ما

گروهی بعد مرگ ما به مشت استخوان گرید

۱۳۳۷/۴/۲۷ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان


وحدت

در بسم الله وحدت با نقطۀ خون باید

نا محرم این معنی از خانه برون باید

چون شاهد هر مقصد بی عشق بکف ناید

یک پردۀ دانش را صد پرده جنون باید

در دفتر حریت خط حلقۀ زنجیر است

شاگرد چنین مکتب بر گوی که چون باید

دل فتح نمی گردد جز با شکن ذلفی

تسخیر چین کشور بی جیش و قشون باید

تقدیر و قضا با ماست افسانۀ خواب آور

با سعی و عمل ،همت بر ترک فسون باید

مردی و ثبات عزم مطلب ز هوسبازان

یعنی که اسیر نفس بی درد و زبون باید

از رشوه ده احمق تا رشوه ستان راهیست

آری که امید دون بر درگه دون باید

با کثرت دعوی ها مقصد نشود حاصل

گفتار یکی کافی است ، کردار فزون باید

بر نسل جوان شرم است ، چون شیخ تظاهر ها

اصلاح وطن خواهی اصلاح بطون باید

بلخی چه عجب پندی ز اخبار دول خواندیم

هر کاخ ستم آخر ویران و نگون باید


پرگار چرخ گردون دارد مدار آخر

این گردش و طپش ها گیرد قرار آخر

جور سپهر بر ما فصلی است از طبیعت

اندر فضای هر دی آید بهار آخر

غم نیست گر که ما را طوفان شکست کشتی

آری که بحر غم هم دارد کنار آخر

بر ما ز خوب رویان جوری که رفت شادیم

بوی وصال دارد این انتظار آخر

هر فعل و انفعالی یادی است ز آشنایی

هر تاک راز گوید با میگسار آخر

ز احوال طفل اشکم ای دل مباش غافل

ترسم جهان بسورد زین نی سوار آخر


 

فارغ  از مکتب عشاق جوانی آید

که در این مدرسه با صبر و توانی آید

در ره منزل جانان قدمی هم ننهاد

آنکه در فکرتش اندیشۀ جانی آید

وسعت دفتر دل داند و این علم که عشق

مطلبی نیست که در شرح و بیانی آید

رمز وحدت که همه عمر ندانست حکیم

لیک در خاطر آشفته به آنی ید

بجهان یار نگنجد تو از او شو بنگر

بطواف توبه هر دم دو جهانی آید

نوش کن باده و تغییر به اوضاع فرست

منتظر چند نشینی که زمانی آید

مستبد مصدر اصلاح نگردد هرگز

دزد اگر رفت ولی رشوه ستانی آید

شیخ را رهبر ملت نشمارید چرا

که به هر در جهت لقمۀ نانی آید

ظالم از نالۀ مظلوم مباشی غافل

تیر پران شده آخر به نشانی آید

گرگ فرعون صفت جور تو هم در گذر است

همچو موسی پی این گله شبانی آید

بی خزان نیست بهار چمن دهر مدام

تا که از بلبلِ این باغ فغانی آید

خطر عمر به بلخی همه روز است چو عید

کهنه دلقی چو رود تازه روانی آید


کی دهن شیرین توان از صحبت حلوا فروش

بگذر از الفاظ معنی باش با معنی فروش

بر سر بازار هستی شورش و  غوغا چراست

زانکه خود از دیده پنهان است آن غوغا فروش

آدمیّت همچو عنقا شد کجا باید خرید

نیست عنقایی و یک عالم بود عنقا فروش

در لباس آدمیّت دیده شد بس دیو زشت

با فریب سامری جانا مشو موسی فروش

مفتی ما بس که بر مردم قسم را عرضه کرد

بیع بازارِ خدا گرم است از خرما فروش

گر نجات خویش می خواهی پی صوفی مرو

گو به امروزت چه بگرفتی از آن فردا فروش

خود نمایی هر کجا دیدیم بازاری نداشت

دین و دنیا هر دو بیزارند از تقوی فروش

نه جوان مدعی شو نه جناب شیخ باش

کاین قد و بالا فروشد و آن دگر مولی فروش

محو نقش کبر باید از در و دیوار دل

بر رواق کعبۀ دل ایمان چرا عزا فروش

هر چه داری یک نفس بفروش در بازار عشق

حاصل از این دوره گردی چیست ای هر جا فروش

با خبر کز خیمۀ لیلا نشان در شهر نیست

جز جنون ملاک دیگر کی بود صحرا فروش

بلخیا مقصد نشد پیدا ز دیر و خانقاه

ما و خاک آستان حضرت صهبا فروش

۱۳۴۰/۴/۱۲ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان


سحرگه غنچه چون بر چهرۀ باد صبا خندد

شفق هم آن زمان بر غفلت شبهای ما خندد

به عمری غفلت و طول  دعا در شدت محنت

که باب استجابت بر چنین نوع دعا خندد

ضرور افتاده چون خندیدن و بگریستن ما را

بود مرد خِرد آنکو بجا گرید بجا خندد

بدامان تحمل چنگ زن هنگام غم ورنه

بوضع ناشکیبی ابتلا بر مبتلا خندد

از این هر سو دویدن ها و منزل نا رسیدن ها

دهان کفش پا بر هرزه گردی های پا خندد

در این وادی ره مقصد چنان از رهبران گم شد

که هر دم رهروان و رهزنان بر رهنما خندد

چنان از اختلاف شیخ و صوفی فتنه بر پا شد

که شیطان لعین از طعنه بر دین خدا خندد

بجهل مقتدی گر مقتدا زد خنده از خفّت

یقین دان مقتدی هم از قفا بر مقتدا خندد

به مسجد چند می خوانی نماز با ریا زاهد

که نقش بوریا بر آن نماز با ریا خندد

هر آنکو دامِ نفس خویش سازد آشنایی را

سزد گر یک جهان بیگانه بر آن آشنا خندد

شهید عشق هرگز خونبها از کس نمی خواهد

مبر نام جنان کان کشته بر این خونبها خندد

بپاس دوستی از دوست گر جز دوست می جویی

به بنیاد چنین یک دوستی اهل وفا خندد

سیاست بازی امروز ما هم عقده نگشاید

در این بازی ملل یکسر به ریش پیشوا خندد

به جز پس ماندگی دیگر نشان از ما نیابد کس

جهان پیش رو بر این رجوع قهقهرا خندد

بر اندام تکبر خلقت دانش نمی زیبد

رسا قدان عرفان بر غرور نارسا خندد

مگو دست قضا همره ستمگار توانگر را

که دست انتقام آخر بر این دست قضا خندد

هزاران دل شود خون تا که بزمی دلگشا گردد

جدا هر زخم دل بر بزمساز دلگشا خندد

به معنی خندۀ چشم است اشک بینوا بلخی

به ظاهر گر چه ارباب نوا بر بینوا خندد


سودای تمدن

 

افزوده بدل بــــسکه تمــــــنای تمـــــدن

گویم سخــنی حسب تقاضــــای تمــــدن

از مولوی ایـــن مدرسه پرسید رفیــقی

کآخر تو نــــما حـــل معـــــمای تمــــدن

گفتا که در این ره که رسوا شده تنــها

دنیای تمـــــدن شــــده رســوای تمـــدن

توپ است وتفنگ است وسیاسی وجنگ است

وحشی شدم از کـــثرت غوغای تمـــدن

کس نیست که با هیتلر و چرچیل بگوید

تا چند کمر بستــه به یغــــمای تمـــــدن

امروز مفشن به نــــــظر می رســد اما

تا دیده شود رونــــق فــــردای تمـــــدن

یک زمزمه گر بـشنوی از ساز حقیقت

دیگر ندهی گــــوش به سرنای تمــــدن

ای یوسف اسلام در این مرحــــلۀ دهر

هشدار ز تـــــزویر زلیـــــخای تمـــــدن

آثار تمــــــدن هـمه در شــــهر تدیـــــن

ما جمله روان جانب صحـــرای تمـــدن

شد خاک سر بلخی و پیداست ز خاکش

چون اخگر سرخ آتش سودای تمـــدن

 

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  2009/1/6ساعت 1:10  توسط علی رضا   |