|
پرچم حریّت زد پرچم حریت آن رهبر آزادی در کرببلا با صد زیب و فر آزادی این درس به دنیا داد از مدرسۀ مردی کز قتل نمی رسد، هر پیکر آزادی من بار ستم را کی ، بر دوش کشم بال این رسم روا نبود در کشور آزادی بگذار شود مقطوع ، رگ های گلوی من کز قطع رها سازم ، هر حنجر آزادی قاسم بدهم اینک ، در راه رضای حق قربانی حق سازم ، این اکبر ازادی تا دست ابوالفضلم ، از تن نفتد بر خاک از خاک نبردارم ، آن مظهر آزادی طفلی به پدر گفتا ،کَی باب !منا اینجاست از چه نکنی قربان ، این اصغر آزادی؟ با گردن در زنجیر ،عابد رود اندر شام تا حرف به حق گوید ، در منبر آزادی در کوفه رود زینب ، تا اینکه کند رسوا مردانه لعینان را ،در محضر آزادی این درس به مردم داد ، آن شاه بلند اختر بر جمله جهان گردید ،او رهبر آزادی زان مدرسه آوازی ، در گوش تو شد بلخی تا آن که چو مجنون شد ، اندر بر آزادی
ای که از آتش عشقت همه جا می سوزد
ای که از آتش عشقت همه جا می سوزد دل هر ذره که بینم به عزا می سوزد شعله در خرمن ارواح برافروخته ای شمع مسلک به مزار شهدا می سوزد از تو هر مشعل آزاد برافروخت چراغ زانکه در مشعلِ توحید وفا می سوزد جشن نور افکن خون محو کند ظلمت جهل نور قدس است که در کرب و بلا می سوزد نینوای شرر افزا چه اثر داد به نای تا ابد حنجر هر نی ز نوا می سوزد در کف حضرت عباس همی سوخت فرات که لبِ قبلۀ اربابِ دعا می سوزد گر نمی ماند از آن قافله جز ذین العباد فاش می دید فنا هم که بقاء می سوزد آه از آن دم که شرر خیمۀ بیمار گرفت کعبه فریادبر آورد: منا می سوزد عشق غرّید که گر خیمۀ لیلا سوزد ز آتش غیرتِ من اَرض و سما می سوزد حرم رهبرِ آزاد ، اسیر رۀ شام در عرق ریزی این ، شرم و حیا می سوزد پای بر خار همی کوفت سکینه می گفت خار وادی ز شرار کف پا می سوزد صبر زینب نه اگر آب به آتش می ریخت روح هستی همه بی چون و چرا می سوزد خبر از کشتۀ اکبر به فغان ، لیلا برد ناقۀ محمل از آن بانگ درا می سوزد بمدینه ببر ای نفخۀ صبح این پیغام روضۀ احمد از این باد صبا می سوزد گر قدر نیز در این حادثه ذی مدخل بود همه دانند قدر هم ز قضا می سوزد دل تجلی گر یکتاست در این واقعه سوخت بلخیا بین که در این پرده چه ها می سوزد
ای مبتلای عشق ترا ابتلا بلند
ای مبتلای عشق ترا ابتلا بلند بالای نفی ،نفی تو بالا بلا بلند رمزیست در ندای الستت که تا ابد ذرات را بلای تو از لابلا بلند از قطره های خون شهیدان مسلکت قالو بلا به کرببلا زان بلا بلند گردید حق به سایۀ نخلت مکین چو شد سرو قدت ز دوش رسول خدا بلند از ابتلای حال تو کس را وقوف نیست امروز آستان تو از منتهی بلند از اشک چشم آدم و خاتم ثبوت شد قدر سرشک ماتمت از ماسوا بلند توحید را اساس بنا پخته گشت تا شد پرچم مرام تو در نینوا بلند از حلق گشته گان رهت ای وفا شعار تا روز حشر بانگ شعار وفا بلند آب فرات و دست علمدار نکته ایست بر آبروی منبع آب بقاء بلند آه از دمی که اکبر ذبح عظیم تو شد از حریم کعبه بسوی منا بلند دیدش خلیل آزر و با اشک شوق گفت اندر رکاب پور تو صد مرحبا بلند سریست بس نهفته تو را کاندم که از پیش ریش و دو دست بود برای دعا بلند بدرید راز پرده ز عشق آن زمان که گشت دستت ز حلق اصغر شیرین ادا بلند پر شد گفت ز خونش و بر شد بلامکان بر شد به پیشگاه در آشنا بلند کلک قدر نوشت از آن صبغة اللهی خطی بباب کاخ قضاء و رضا بلند نبود ببارگاه رفیع و جلال ما مقدار هیچ واقعه زین ماجرا بلند نازم به عزم و همت آن خواهرت که کرد نعش ترا ز خاک بدون ردا بلند بر گفت کای خدای من این هدیۀ قلیل بنما ز لطف خود بمقام اعلا بلند از مسلخ و ز نوک سنان اسم نمی زنیم ای نور لم یزل ز کجا تا کجا بلند زینب به محمل و تو به نی ، راز مبهمیست ناموس کردگار به زیر لوا بلند بلخی که درس مسلک از مکتب تو خواند جان می دهد به نعرۀ وا مقتدا بلند در دیوان بلخی علا چاپ شده است بنده آن را اعلا تایپ نموده ام لطفاً نظر خودتانرادر این زمینه ابراز فرمایید.
شهید ای بقعۀ رسول به راه خدا شهید گشتی تو در حمایت صدق و صفا شهید جد تو از تو بود تو از وی سزد که گفت ای خفته در مدینه و در کربلا شهید خون تو خون احمد و او روح انبیاء یعنی بکوی توست همه انبیاء شهید ذبح عظیم نیست به غیر از تو یا حسین همچون تو کس نگشت برین مدعا شهید آزادگی بخلق ترا اصل مسلک است از مکتب تو سهم برد هر کجا شهید دردی که عاجزند طبیبان روزگار از خون حلق خویش نماید دوا شهید زین خفته تا به حشر برآید خروش خضر لب تشنه از چه مخزن آب بقاءشهید نالید بوالبشر زجفای نژاد خویش آندم که گشت اکبر گلگون قبا شهید حزب جوان چه وقت خبر شد ز جشن خون از خون حنا کشید چو بر دست و پا شهید عباس چون فتاد به میدان خطاب کرد بازا شدم بیاد تو ای آشنا شهید اصغر ز قحط آب ز پیکان مکید شیر درس عجیب داد از این ماجرا شهید بلخی به تیغ عشق چو فرمان زندگیست صد جان کجاست تا که شوم بارها شهید
ای که در کرب و بلا کرب بلا پاشیدی ای که در کرب و بلا کرب بلا پاشیدی جان فدای تو که این تخم بجا پاشیدی در ره عشق کسی چون تو ز هستی نگذشت بزر توحید ز خون شهدا پاشیدی هر طرف غنچۀ ریحان به چمن می خندد تا تو بر چهرۀ ما اشک عزا پاشیدی خوب دانیم چرا خم نشود قامت عشق که در آن معرکه بس قد رسا پاشیدی حفظ دین رونق قرآن ز دعا مستغنیست کز سر نیزه اجابت به دعا پاشیدی کی رود لطف تو از خاطر هر دامادی که چه سان بر کف قاسم تو حنا پاشیدی بعد اکبر زجهان گم نشود قبلۀ عشق کز خم ابروی او قبله نما پاشیدی با همان مشک که عباس گرفتی ز حرم آبرویی به ره صدق و صفا پاشیدی بشنوم تا به ابد نغمۀ آزادی از آن خون اصغر چو گرفتی به فضا پاشیدی شمر اگر ز آتش کین خیمه و خرگاه تو سوخت لیک در گلشن دین آب بقاء پاشیدی از همان حلقه که بر گردن عابد بستند بر دل عقده دلان عقده کشا پاشیدی خواهرت دید چو عریان تن پاکت می گفت جامه هم از تنت ای ابر ، سخا پاشیدی معجرم نیست کنم سابه ولی یادم هست سایه ای بر سر زینب ز عبا پاشیدی رنگ خون تو هنوز از گل بلخی پیداست من چه گویم که در این خاک چه ها پاشیدی
بحر عشق تاسیس کربلا ، نه فقط بهر ماتم است دانش سرای مکتب اولاد آدم است از خیمه گاه سوخته تا ساحل فرات تعلیم گاه رهبر خلق دو عالم است ابهام امر بین ،که به یک نصف روز خون جشن و عزای قاسم داماد ،توام است اصغر به سوی معرکه رفتن، به دوش باب درسی پی حصول حقوق مسلم است هر قطره خون ز حنجر آن طفل شیرخوار بر زخم های پیکر اسلام ، مرهم است زینب چو دید نعش برادر ، خطاب کرد: بر خیز بین ،که بعد تو ما را که محرم است بلخی خوش باش ،که تعریف بحر عشق بیرون ز حد قدرت و نیروی شبنم است
رهبر آزادی در دشت عراق آمد آن رهبر آزادی آزاد توان بردن ره در بر آزادی با رمز تبسم فاش می گفت به هر گامی: امضاء من از خون است در دفتر آزادی http://de.youtube.com/watch?v=pEuZSLupDFc فیلم زور است گلوی من از خنجرت ای گردون برم رگ استبداد ، با خنجر آزادی آری چه عجب رمزی است، با عزم توان افکند در کاخ فلک یک نفس، کر و فر آزادی اکبر دم جان دادن، گفتا به پدر خوش باش سیراب شدم مستم ،از ساغر آزادی از زیر سم اسبان ، قاسم به عروسش گفت: با یاد تو خوابیدم،در بستر آزادی عباس نجات شرع ،از لطمۀ آزادی در شط فرات افگند ،چون لنگر آزادی شه بر سر دوشش برد ،تا محفل حق یعنی اصغر تو بگو تکبیر،در منبر آزادی غوغا ز جهان بر خواست ،آن دم که صدا آمد عنقا ز حرم بگشود ، بال و پر آزادی از دست جفای چرخ ، اندر یم خون گردید شش ماهه علی اصغر ، آن گوهر آزادی آزادیی مطلق شد ،هنگامی که زینب دید افتاده تن مجروح ، از مصدر آزادی آغشته به خاک و خون ، چون دید در آن گرما افتاده به بر بگرفت ، آن پیکر آزادی زد بوسه به حلقومش ، با اشک روان گفتا: رفتیم ز پا بوست ، ای مفخر آزادی نه بر تن تو جامه ، نه بر سر من معجر کان هر دو ضرورت نیست ، در کشور آزادی در کوفه به نوک نی منشور و مدلل گشت خاکستر آزادی ، زیب سر آزادی عابد به غل و زنجیر ، در قید و اسیر شمر سهمیۀ خون بردی ، زان محضر آزادی از جوشش خون اوست ، در آب و گل آزادی شور و شر آزادی ، تا محشر آزادی
ای کشته ایکه اسم تو مشکل گشا هنوز با قصۀ عجیب تو خلق آشنا هنوز روید مگر ز خاک تو گلهای پاک عشق کآرد صبا ز کوی تو بوی وفا هنوز طی زمان نبرد ترا یاد هیچ کس هر دل جدا ز بهر تو گیرد عزا هنوز آزاده ای که مجمع آزادگان کون هر جا شمرده اند تو را مقتدا هنوز چون پیروی ز عزم تو شد اصل ارتقاء اسم ملل برند از آن ارتقاء هنوز اقوام را قیام تو درس شجاعت است جاریست فیض عام تو ای رهنما هنوز بعد از تو بس شهید بدوران گذشته اند میدان مشق عشق بود کربلا هنوز سر دادی و قبول اسارت نکرده ای زان داستان ، نَجُست کسی انتها هنوز بر آن کسان که پیش تو لب تشنه مرده اند تا بعد حشر است ز حق مرحبا هنوز آب حیات تشنه جگر بر لب فرات یا رب چه رمزهاست درین ماجرا هنوز کوته نظر یزید جوی هم نبرد سود جز نام بد نماند از آن ناروا هنوز زان طفل شیرخوار که بردی به بزم دوست دارند افتخار همه انبیاء هنوز مشکی بکف، سکینه ز عباس آب خواست پشت فلک دوتا است از آن التجا هنوز از سوزش خیام و اسیری اهل بیت در خلد ماتم است به خیر النساء هنوز زینب چو دید نعش برادر به روی خاک لرزند کاینات از آن وا اَخا هنوز به اشک و آه گفت که ما عترت خلیل زین بینش حاضریم به راه رضا هنوز بلخی و همرهان که به زندان کابل اند شوری ز مسلک تو نماید به پا هنوز
ای که عزم تو ز غوغای جهانت پیداست عالم ار محو شود نام و نشانت پیداست تو که بودی و چه کردی و کجا کشته شدی لامکان از اثر گرد مکانت پیداست گفته بودی که شوم کشته و ذلت نکشم راز آزادیت از طرز بیانت پیداست به منایت چه خبر بود که شد محو خلیل امر قربانیت از خرد و کلانت پیداست حاجی آنروز سوی کعبه روان بود ولی کعبۀ عشق تو از دادن جانت پیداست لاله ها رست به اسلام ز هر قطرۀ خون بس بهاران که ز یک روزه خزانت پیداست پیر کنعان بتو می گفت چو اکبر می رفت یوسفت گم شود و راز نهانت پیداست وقت جانبازی اکبر به فغان گفت سپهر ای جوان زور تو ز ابروی کمانت پیداست آتشی بر جگر و مشک به دندان عباس قحط آب حرم از آب رسانت پیداست داد درس عجبی اصغرت آن مرشد عشق قطع این مرحله از راهروانت پیداست نخل طورت متحرک شد و عالم موسی صوت پر شور اناالله ز سنانت پیداست بلخیا هر دل بیدار ز گفتار تو سوخت چه شراریست که از کلک و زبانت پیداست
ای که در بحر مشیت خطر انداخته ای
زانکه چو اکبر و اصغر گهر انداخته ای
باز کردی به جهان مکتب آزادی نو
جنبش عشق به خشک و به تر انداخته ای
هر محرم خم عشق تو زند جوش دگر
مستی تازه به هر رهگذر انداخته ای
به صف کرب و بلا یا به تماشاگۀ دوست
جشن خون کردی و وضع دگر انداخته ای
از حرم خانۀ حق محمل زینب بستی
نینوا بردی و بار سفر انداخته ای
نشود تا به ابد کاخ سعادت آباد
زان رقیبی که تو بنیاد بر انداخته ای
ای یزید عاقبت از کنگرۀ بام شقاق
طشت بد نامی نوع بشر انداخته ای
ترسم ای شمر که هستی همه یکسر سوزند
زآنکه در کشتی هستی شرر انداخته ای
ای سپهر از چه نشد پنجۀ بیداد تو خشک
کز درخت نبوی بس ثمر انداخته ای
دست عباس ز تیغ تو جدا گشت و یا
مگر از پهلوی جبریل پر انداخته ای
سنگ و پیشانی آن کو ز ملک سجده بر اوست
ای فلک بین که کجا ها حجر انداخته ای
آه از آندم که سکینه به صد افغان می گفت
کار ما را به که ای نامور انداخته ای
همه ایتام نوازش ز کف فیض تو داشت
دورم از سایۀ لطف ای پدر انداخته ای
زینب از محمل خود چون سر خونین می دید
گفت ما را زچه رو از نظر انداخته ای
وضع پیشانی پاک تو به من می گوید
به تنور از سر این نیزه سر انداخته ای
بلخیا بر سر پر شور تو این شور از اوست
که به هر سر اثر مختصر انداخته ای
ای حامی حقوق بشر انقلاب تو
مفتاح هر فتوح بود فتح باب تو
گر فایض الحقوق شود فرد و اجتماع
ثبت است بر جریدۀ حسن الثواب تو
سرمایه ات گذشت ز اطفال و شرکتش
جز دفتر خدای نگنجد حساب تو
نشریۀ کتاب ملل زان سفید شد
شد ختم رنگ سرخ به نشر کتاب تو
غوغای پر صدای محرم برای کیست؟
پر شور تر ز یقظۀ کونین خراب تو
تلویزیون عشق به ما می دهد نشان
هر سال تازه چهرۀ از خون خضاب تو
در رهروان و راه تو محوند ما سوا
ای آفرین به فکر تو و انتخاب تو
پیچیده بود بسکه سوال تو در ازل
آمد برون ز حنجر اصغر جواب تو
عباس آبروی تو از ترک آب شد
نایاب گشت آبش و شد کام یاب تو
لب تشنه جان سپردن و خود بحر لا یزال
دانم چه رمز بود در این اعتصاب تو
داند دلی که محرم اسرار دوست شد
سهمی است در گرفتن زینب رکاب تو
گامی به خیمه بود و گامی به قتلگاه
آگه نیم ز سر ذهاب و ایاب تو
عشق از کجا شنید که گفتی به خواهرت
کای پردۀ جلال ربوبی نقاب تو
اسلام سر برهنه شد از فتنۀ رقیب
نبود ورا حجاب به غیر حجاب تو
وه وه ز خنده زخم گلویت به چرخ گفت
خوش تابش است بر تنم از آفتاب تو
آه از دمیکه حضرت زین العباد دید
بر روی خاک گرم تن مستطاب تو
یارب چه حال داشت که آن سان خروش شد
از زینب مقدسه نایب مناب تو
کای حجت خدای شما را چه حالت است
کافزون شد از تمامی ما اضطراب تو
فرمود عمه این نه مگر حجت خدااست
کاین سان امر باب ولایت مآب تو
این دشت و این حسین من و نعش اکبرش
ماییم در رکاب ظفر انتصاب تو
بلخی ز حال و قال تو آخر ثبوت شد
کاز مهر بو تراب عجین شد تراب تو
ای که در کشور مطق تو ز پا افتادی
وی شهیدی که تو از جمله قیود آزادی
عشق را یکسره مفهوم دوییت گم شد
فاش در دامن توحید چو سر بنهادی
کندی از قوت خون ، ریشۀ بیدادگری
این هنر را نبود چون تو دگر استادی
راست گویم به جهان بی اثر فیض تو نیست
هر کجا کنده شود ریشۀ استبدادی
مانده در مسلک سر باختن ای رهبر کل
از تو بر مردم آزاد عجب بنیادی
تشنه جان دادنت اندر لب دریا رمزیست
ای حسینی که تو خود ما حصل ایجادی
بکف قاسم داماد حنای عجب است
چشم ایامندیده ست چنین دامادی
وه که عباس چه خوش رسم وفا داد نشان
نیست دیگر به جهان بهتر از این ارشادی
آبروی همه مردان چو به دندان میبرد
فخرها بود علی را به چنین اولادی
خط خون بر ورق حنجر اصغر یعنی
نیست در دفتر حق بهتر از این اسنادی
به صف کرب و بلا خرگۀ وحدت می سوخت
شرمت ای خرگۀ هستی که هنوز آبادی
رادمردان همه یک روز به مردی رفتند
بلخیا نیست چو آنان به جهان افرادی
ای که ظاهر عزم تو بطون شد معلوم
هم ز اندازۀ پندار فزون شد معلوم
درس یک روز که دادی بصف کرب و بلا
خوش عیاریست حقیقت ز فسون شد معلوم
خط سیر همه شد حاشیه در دفتر عشق
تو چه کردی که به یکبار ستون شد معلوم
ای ذبیحی که خلیلت ز قفا می بالید
کآن چه زان واقعه گم گشت کنون شد معلوم
خونبهایت به خدا کس نشدی غیر خدای
روز بازار ترا قیمت خون شد معلوم
بردن زینب و گلثوم در آن معرکه چیست
رمز وحدت ز سراپرده بیرون شد معلوم
دانیکه در جهان که بود اقرب حسین
هر کو شعار خویش کند منصب حسین
صعب است بار عشق کشیدن به هر طریق
نازم به ره روان ره اصعب است
آزاد شو ز قید تعلق که خوانده اند
آزادگان ز پرچم خون منصب حسین
این علم نزد مولوی و فیلسوف نیست
دانش سرای عشق بود مکتب حسین
دانی کجاست مکتب آن پیر انقلاب
آن سر زمین که مانده ز ره مرکب حسین
شب درس عشق داد صباح امتحان گرفت
از خون صبح پرس ز درس شب حسین
واجب به تشنه آب ولی او نخورد و رفت
مبهوت مانده شیخ از این اوجب حسین
آه از دمیکه کرد افول از فراز عرش
اکبر شبیه ختم رسل کوکب حسین
راز خفی واجب و ممکن تمام شد
در وقت احتضار بیک یا رب حسین
جای عجب ز قصۀ اصحاب کهف نیست
آیات کهف خواند سر اعجب حسین
زنجیر عابد و اسیری اهل بیت
شرحیست تا که فهم شود مطلب حسین
معلوم شد ز بهر ملل آن مرام پاک
زان خطبۀ که خواند عیان زینب حسین
سر نهان ز رمز شهادت که مانده بود
از چوب خیزران شنو و از لب حسین
بلخی سحرگهیست بزندان نیاز کن
یارب مرا ببخش به ام و اب حسین
ای که بستی ز حرم در ره مقصد احرام
وادی کرببلا صبح تو را کرد تمام
چه صفا بود و چه مشعر چه منا و چه ذبیح
چون تویی را نسزد غیر چنین عرض مرام
درس آزادگی از جشن تو آموخت جهان
جز تو هرگز ننمود است کسی این نوع قیام
به مثل تا به ابد حاصل منشور تو ماند
مرگ آزاد به شمشیر به از عمر غلام
آخرین زمزمۀ باده گساران این بود
می وحدت دم تیغ است نه اندر خم و جام
رمز خاتم به دهان دادن اکبر یعنی
آنکه ای می کش لب ریز نگهدار ابهام
رفت عباس به شط لیک بخود کرد خطاب
تشنه لب رو به حرم ورنه محال است مقام
باده نوشان همه مدهوش در آن وادی قدس
شیرخواری چه عجب داد در آن بزم نظام
یک جهان آه عقب داشت خرامان می رفت
چون حسین دید کسی نیست در آن دعوت عام
گفت با خواهرش ای همسفر وادی عشق
من به سر می روم این ره تو و اطفال بگام
من ز لب لطمه زنم چون بدم چوب یزید
تو ز سر لطمه بزن بر سر سنگ لب بام
عشق می گفت که مقصود تویی زود بیا
کز قفا می رسدت عصمت مطلق ز خیام
داد از نیزه سرش طرفه پیامی به رقیب
که مرا شاهد مطلوب شد امروز به کام
پایمال سم مرکب ز جفا سینۀ کیست
آنکه اندر کف پا بوسه زدش خیرالانام
بسته شد در غل و زنجیر چرا زین العباد
تا دگر مردم آزاد نیفتند به دام
عشق بیتاب شد آنگاه که زینب می گفت
خیز ای قافله سالار که رفتیم به شام
بلخیا دردکشان هر نفس از روی خلوص
فاش گویند بر آن کشتۀ آزاد سلام
مست آن نیست که از میکده ساغر ببرد مست از میکده ترک سرو افــسر ببــــرد کسوت رند حرام است بر آن سست عنان کش چو خاشاک غم دهرچوصرصر ببرد خم دل ومی دل ومینادل و میخواردل است پس چه حاجت که رود جام ز دیگر ببرد عشق اگرعزم کندبین که زکنعان سوی مصر نور چشم و دل یعقوب پیمبــــر ببــــــرد چه کشش بود که ازکعبه روان تا به عراق سبط خیر البشر و زلدۀ حیـــدر ببـــــرد آنچنان بزم بیاراست که تا منـزل قدس خاک آن معرکه جبریل به شهپر ببــرد وه چه مستی وچه شوق است که ازجنب فرات لب عطشان پسر ساقی کوثــــر ببـــرد قاسم و اکبر وعباس فــدا کرد دویـــد تا بکف اصغرش آن نادره گوهر ببرد خونبها در بر آن کشتۀ آزاد خداســت کیست تا کیفر این قصه به داور ببرد فاش میگفت که ای دوست بلای توکجاست تا که این عاشق سر مست فزونتر ببرد سایبان ز بر مکتـــــب توحیـــــد شــــود ز سر خواهر من خصم چو معجر ببرد خیمه ای سوخت که تا بارگۀ ختم رسل پور آزر خبــــر از شعــــــلۀ آزر ببــــرد گرم شد بزم چو در قتــلگه از پاکـــدلان رفت زینب که مگر عود به مجمر ببرد اشک میریخت همی گفت که جانا توبخواب کاروان را بوطن زینب مضطر ببــــرد نعش بی سر به بغل داشت ولی رو بخدا همتش بین که چسان تحفه به محضر ببرد کآی خدا منت خاص است بر اولاد خلیل گر قبول درت این هدیۀ محقـــر ببـــــرد بلخیــــا فاش شود به قیــــــامت این راز خیر و شر را همه از صفحۀ محشر ببرد
استاد عشق ای بسر عاشقان گرمـــی صهبــــای تو رفتـــه سر اهل دل بر سر ســــودای تو زنـدگی با شرف از تو به عالــــم رواج مکتـــب آزادگــــان همـــــت والای تــو بر سر کوی وفات وعـــدۀ دیــــدار بود کزدوجهان در گذشـت بادیه پیــــمای تو چونکه زبستان عشق گام زدی درشهود صدر رسول خدا شد ز شرف جـــای تو مشهد پاک تو شد خرگـــۀ توحیـــد کون تا که بشد کربـــــلا عرش معــــــلای تو دفترودیوان چونیست درخوراستادعشق خون علی اصغرت حجــــت کبــــرای تو هر ده مــاه حــــرام تا به قیــــام قیـــــام محشر عظما کند شورش و غوغــای تو تشنه لب وادیت زمـزم وکوثــر نخواست زانکه به مستی چشید شهــد مصفای تو ذکـر سمـــاع غمــــت خیــــمۀ لیلاستــی خلق چو مجنون روند سـوی تمنـــای تو ما حصل یا روحی گر نبودی از چه روی مهــر نبــــوت گرفــــت خاک کف پای تو هیچ پیمبر نداشت همچو تو معراج قرب وه که عجـــب روز بود لیـــلۀ اسرای تو منبع آب حیـــات جان دهـــد از قحــط آب بی خــــردان کی برند پی به معمــــای تو بر ســر نی داشتــــی رمــز انا الله عیان محــو هزاران کلیــــم در ره سینـــای تو همـــــره دل می برند بلخــــی و زندانیان بار متـــاع خلــــــوص جانب صحرای تو
|
|