|
غزل بهاریه
آمد بهار جان من افسرده تا بکی
آفاق زنده گشت تو دل مرده تا بکی
شبنم چو باده می چکد از برگ هر گلی
ما همچنان عصارۀ نفشرده تا بکی
باد بهار فرش چمن سبزه کرد و ما
فرش کمال و علم نگسترده تا بکی
می نوش وین عرق همه از تاک خویش گیر
نوشی ز ساغر دگران باده تا بکی
نه بار دوش رنجبران شو نه بارکش
ای همچو برده بارگران برده تا بکی
امروز خیز کار کن و مزد کار گیر
در یاد رفته لخت جگر خورده تا بکی
یک روز مزد رنج کشی صرف بخت کن
رنگ سفید بخت سیه جرده تا بکی
نوع بشر که حامی حیوان شد این زمان
با نوع خویش دشمن و آزرده تا بکی
هان ای طبیب عصر علاجی به درد ما
این سنگ در میانۀ این گرده تا بکی
بلخی دمی بفکرت حاجات خلق باش
حاجات نفس جمله بر آورده تا بکی
۱۳۴۰/۲/۱۶ محبس دهمزنگ کابل/ افغانستان
نوروزی
نوروز مژده داد ز فصل بهار نو
این روز قاصدیست ز یک روزگارنو
سوی چمن شتافت سوار نسیم صبح
پیغام وصل فصل دهد این سوار نو
پرچم بکف گرفت طبیع ز زلف تاک
که آزادگان دهر به مستی شعار نو
این یک ودیعتیست که بر ما نهاده اند
هر دلفکار دوست بود بیقرار نو
ای گل خزان گذشت تو از زیر خاک
این بار سر بر آر بیک افتخار نو
لطفی در آن دیار نباشد که یار نیست
لیکن قبول یار مکن بی عیار نو
تا رونقی به باغ دهد از خرام خویش
ماییم دست و دامن گلگون عذار نو
پرسش چه حاجت است ز بیمار درد عشق
جز غم به غم ندید کسی غمگسار نو
میراث سوز عشق بباید ز لاله جست
کآن رفته داغ ماند بدین داغدار نو
بخت نوین خویش تو بیدار کار کن
زین کهنه کار دهر مکش انتظار نو
این تازه قصه نیز ز ایام ماضی است
چشم امید نیست از این انتشار نو
کوشش علاج ماست چو بیمار غفلتیم
درمان ز درد خویش طلب نه مزار نو
میدان نبرد صحنۀ قانون فطرتیم
بر دور خود حصار مکش ز انحصار نو
بلخی دقیق باش بر این برد و باخت ها
سرگرم می زنند حریفان قمار نو
انتقال فصل
نوروز شد که شاد کند ماه و سال را
بر دستگاه فصل دهد انتقال را
پاداش فتح فصل طبیعت ز جنس گل
بر دوش شاخه نصب نماید مدال را
چندان که خون چکید درین رزم لاله ها
از روی خود نشست نشان قتال را
بلبل به شاخسار به هنگام صبحدم
در گوش غنچه خواند نوای وصال را
گلشن نثار کرد به هر کس هر آنچه داشت
آری که انحصار نشاید کمال را
سرمایه ریشه بود به هر سنبلی که رست
آمال نیک نیک نماید مآل را
مگذار تا که خشک کند باد غفلتش
ای باغبان تو آب بده این نهال را
ما هم اگر بریم نصیب خود از بهار
ساقی می بیار که گیرد ملال را
امروز نفع چیست به ما زار تقاپار
اکنون ز عصر خویش بیاور مثال را
ماضی گذشته است مضارع به وعده گاه
بر کن ز لوح حال تو میم محال را
همت چو چشمه نیست نهان در نهاد مرد
کآخر فشار آب شکافد جبال را
گل قحط ، کس ندید در بوستان دهر
بلخی مکن قبول تو، قحط الرجال را
نوروز
نوروز شد و گشت همه روی زمین سبز
گسترد طبیعت به زمین فرش نگین سبز
تبریک رسید از طرف مام مشیت
بر مام طبیعت که تو را گشت جنین سبز
چندان که دمد سبزه لب چشمه و هر جوی
نبود غلط ار گفته شود ماه معین سبز
چون شک و گمان رفت دی از منظر آفاق
صحرا شده همچون دل ارباب یقین سبز
نورسته خط چهره آن شوخ چه نامیم
جوشیده شکر از لب لعل نمکین سبز
تا خون نشده از جور زمستان دل آهو
هرگز به بهاران نشدی ناقۀ چین سبز
بنگر چه نظامیست گرت دیده بینا است
از سطح زمین تا ز بر عرش برین سبز
تا در چمن با لب خندان بدر آید
دوشیزۀ گلغنچه بود پرده نشین سبز
اشکی ز سحابی چکد و خون به رکابی
کز دشت همی موج زند تا سر زین سبز
این آب رخ از همت بس لاله کفن هاست
امروز که بیرق شده از نیهن و دین سبز
بنوشته به هر ساقۀ گل بود که ما را
بنشانده فلک بتۀ خاری به زمین سبز
بلخی به جز از حاصل حسرت ندهد عمر
گر روز سیه نکند بخت نوین سبز
بهاریه
آمد بهار باز به گلزار تر قدم
غرید رعد مست چو میخوار تر قدم
تا غنچه خواست باز کند چشم انتظار
ابراز هوا رسید گهر بار تر قدم
شبنم به پای سبزه جواهر فشانده است
آری فتاده لؤ لؤ شهوار تر قدم
زینت بصحن باغ چو از ژاله خواست فصل
ریزد شکوفه نیز ز اشجار تر قدم
نیسان درون پردۀ گل راه می زند
یعنی شدیم محرم اسرار تر قدم
شاهر خرام کرد طبیعت گلاب ریخت
ساقی بریز باده که شد یار تر قدم
بر خاک ره چو اشک فتادیم ای طبیب
آیی مگر بدیدن بیمار تر قدم
امسال کز خرام تو شد با خبر صبا
اردیبهشت گشت به از یار تر قدم
هر جا که خون دل بچکد لاله می دمد
نازم که هست صحنۀ پیکار تر قدم
در دشت خشک زهد چه سود از سحاب فیض
در ملک عفو بود گنهدار تر قدم
چون محتسب نماند ، دهد مژده پیک عدل
شد وقت نزع خویش ستمکار تر قدم
بلخی عطای مرد ز دامان همت است
هر چشمه شد ز دامن کهسار تر قدم
بهار
ای شوخ بهار است بیا همره من شو
بشکفته و خندان چو گل ای غنچه دهن شو
انواع ریاحین همگی زینت باغ اند
بخرام در این باغ تو هم زیب چمن شو
بسیار کشیدیم جفاهای زمستان
یک چند به صحرا رو و فارغ ز لجن شو
دوشیزۀ گل پرده در از باد صبا شد
بی باد صبا پرده در رنج و محن شو
مقصود که عطری بفشانی به مشامی
یا گل به گلستانی و یا مشک ختن شو
تا آب رخ شیشه و می نوش نریزد
با محتسبان پنجه زن و خصم فکن شو
دانیکه محنت نشود مصدر فیضی
یا مرد همه مرد بشو یا زنِ زن شو
نه مطلق روحانی و نه بندۀ تن باش
یک معنی انسان شده با روح و بدن شو
تا از کمکت پارۀ دل دوخته گردد
بر سوزن خیاط طبیعت تو رسن شو
مشنو سخن وسوسه حتی ز پدر هم
بیش از همه سعی کن و صراف سخن شو
تا بعد تو هم لاله بروید ز مزارت
در کنگرۀ داغ دلان لاله کفن شو
بلخی همه در موقع گفتار طبیبیم
یک روز بیا داروی یک درد وطن شو
غزل بهاریه
آمد بهار جان من افسرده تا بکی
آفاق زنده گشت تو دل مرده تا بکی
شبنم چو باده می چکد از برگ هر گلی
ما همچنان عصارۀ نفشرده تا بکی
باد بهار فرش چمن سبزه کرد و ما
فرش کمال و علم نگسترده تا بکی
می نوش وین عرق همه از تاک خویش گیر
نوشی ز ساغر دگران باده تا بکی
نه بار دوش رنجبران شو نه بارکش
ای همچو برده بارگران برده تا بکی
امروز خیز کار کن و مزد کار گیر
در یاد رفته لخت جگر خورده تا بکی
یک روز مزد رنج کشی صرف بخت کن
رنگ سفید بخت سیه جرده تا بکی
نوع بشر که حامی حیوان شد این زمان
با نوع خویش دشمن و آزرده تا بکی
هان ای طبیب عصر علاجی به درد ما
این سنگ در میانۀ این گرده تا بکی
بلخی دمی بفکرت حاجات خلق باش
حاجات نفس جمله بر آورده تا بکی
۱۳۴۰/۲/۱۶ محبس دهمزنگ کابل/ افغانستان |
|