تبليغاتX
دیوان علّامه شهید سیّد اسماعیل بلخی
 

۱ـ ناز عشق است که بر سنبل نسرین آموخت.....

۲ـ کیست عاشق آنکه پیش از مرگ ایثاری کند.....

۳ـ مرو هر سو به کسب شهرت خویش.....

۴ـ راست گویم که ز بس فتنۀ ایام گذشت.....

۵ ـ مدار علم و عرفان ای معلم......

۶ ـ منــــــکه در بستــــان سرو خرامـــان دیدمش......

۷ ـ ای جان بتو پیوند ، تو جانانۀ مــــــا باش......          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 11:29  توسط علی رضا   | 
 

 اشعار بلخی در بارۀ دین       

۱ ـ گفتم به مسلمان که دلت از چه غمین است......

۲ ـ می گفت بشر دین بود اسباب تنزل......

۳ ـ های ای بشر بیاموز درس از کتاب قرآن....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 10:32  توسط علی رضا   | 
 

اشعار علامه در بارۀ  خودشان ۱

۱ ـ در کودکی چو راه دهن را شناختیم.....

۲ ـ این دم که یار ، قاتل جان فگار ما است....

۳ ـ ما تن به فنا دادیم تا زنده شما باشید.....

۴ ـ عشق را مفهوم خواهی از من دیوانه پرس.....

۵ ـ دل برد ز ما جلوۀ دلدار چه پروا.....

۶ ـ این دل و آن دلپذیر اگر بگذارند......

۷ ـ زانروز که ما در گذر عام فتادیم.....

۸ ـ کی غزالان را خبر حال اسیر یوز را.....

۹ ـ آه سحر ای مرهم هر زخم نهانم......

۱۰ ـ آن روز که طرح دل دیوانۀ ما بود.......

۱۱ ـ من ندانم عشق او را در کجا آموختم.......

۱۲ ـ بعد از این کس ننگرد بر جامۀ پارین من.....

۱۳ ـ مستی نصیب ما است که ما یار دیده ایم......

۱۴ ـ آمد از ناز طبیبی که دوایی دارم......

۱۵ ـ من فلسفۀ غیر جدل می نشناسم.......

۱۶ ـ ما مرغ دل ز قید تعلّق رهانیده ایم.....

۱۷ ـ من نه آنم که هوای سرو افسر دارم....

۱۸ ـ من ار فرمان دل باور نمی کردم چه می کردم......

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 1:31  توسط علی رضا   |