سـخن است آنکه توچون لؤلؤ لالا داری یا که در سلک سخن عقد ثـریا داری
نــیست در باغ و نه درصحن چمنها اثری آنچه ای غنچه تو در سر سویدا داری
سوی مــا آختـه ای ابرو و مژگان کلام ترک من باز مگر فکرت یغما داری
مژده بــخش دل من مژدۀ غیبت بخشم زود حاصل شودت آنچه تمنا داری
ای خـوش آن روز که آیم به کنارت گیرم گویم ای بلبل شوریده چه غوغا داری
لب وچشمان توبوسم که بدان هردونهان سحر هارونی و اعجاز مسیــحا داری
مکش از سلسلۀ زلف سخن پای برون هست سودای سرم آنچه تودرپا داری
ز ره عقل فروشان بگذر مجنون باش تا که در کوی جنون طره لیـلا داری
ساقی دهر گرت زهر دهد نوش و مرنج زانکه درزایقه بس شهدمصفی داری
به جوانان وطن باز رسان پیـــغامم ایکه در دل هـوس سیر اروپا داری
فـر و فرهـنگ بیاموزنـد آدات فرنگ تو که میراث پدر کسوت تقــوی داری
جلوۀ شاهد امروز فریبــــت نـــدهــد با خبــر باش که آیندۀ فردا داری
این دبستان بتو آموخت معمای حیات امتحان می شوی و حل معما داری
بلخیـــــا خاک تو چون هم سفر باد صبــاست
بر رخ اهل نظــــر خــــوب تـماشا داری
غزل مسلکی در شدت مرض در شفاخانه سرودم
هر که رهش وادی لیــــــلاستی آبله اش زیـــــب کف پاستــــی
کشور دل رفت به تاراج عشق بین که ز یغماش چه غوغاستــی
می برد از دیــــدۀ یعقـــوب نـــور تا کشش از طــــــرف زلیخاستی
مرشد مستان چه عجب نغز گفت خود گذری حاصـل تقوی ستی
جانب رنــــدان به حقــارت مبین باده کشان شافــــع فـــرداستی
پاک شو آنگـــه به خرابات شو خـــاک در میــــکده سرهاستی
از کف ساقی بستان هر چه داد زهــــر و یا شهـــد مصفاستی
تا نکشی جــور بیابـــــان عشق لاف مـــزن دعـــوی بیجاستی
خلوت دلــــــدار ز دل جوی باز دور مــــرو گمشــــده پیداستی
راز اناالحق همه جا گشت فاش دار بــه ذرات مهیـــــــاستی
هست تحـــــول همه پیک کمال نقش صور فــرع هیولی ستی
قافــله ها از وطن خلق و امر در ره او بادیــــه پیــــــماستی
قــــطره گهی جانب افلاک رفت گاه گـــــهر در دل دریــــاستی
رنجه مکن خویش که در بیــخ گل محنت سر ما دم عیسی ستی
بلخـــــــــی از این نکتۀ مبهم خموش
لفظ نــــه انــــــدر خــــور معنــــــی ستی
۲۹/۱۱/۱۳۳۷ ـ محبس دهمزنگ
سهمیست هـــر کسی را مقدار زندگانی باید که سعی ورزیم در کار زندگانی
آزاد از تعقــــل خــــوش می نمود اما سرمایۀ خرد شد سربار زندگانی
مقصد چه بود تا کی رنج حیات بردن معلوم نیست کس را معیار زندگانی
جز ریشۀ محبت فرع است آنچه بینی ارباب عشق دانند اسرار زندگانی
در کوی می فروشان می خور بیاد مستان شاید که یاد گیری ایثــار زندگانی
دی رند باده نوشی با شیخ شهر گفتـا تا چند سبحه سازی زنار زندگانی
تعمیر عمر باید از عدل و داد کــردن تا منـــهدم نگــــردد دیوار زندگانی
ای برتر ازملایک لختی به خویش بازآی در دست نفس تا کی افسار زندگانی
هشدار کین بیابان بیخار نیست گامـی مرد آن بود که گل چید ازخار زندگانی
بیدرد قوم حیف است در زنگ مرگ مردن با خون خویش بزدای زنگار زندگانی
خاک ره مرا می شو کز غبار خاکت طرح دگر بریزد معـــــمار زندگانی
بلخـــــی چو شام گردد صوم وصال آخر
با آب تیـــغ خوشتــــر افـــطار زندگانی
غزل
بازار دهر نبود جز ماجــــرا فروشی یکسو نیاز یکسو ناز و ادا فروشی
ما و نیاز و عرضی بر آستان مطـــــلق کآنجا رواج نبود چون و چرا فروشی
زلفش به باد میداد از هر دو سو دلم را یک مشتری چه سازد با این دوتا فروشی
طی طریق وحــدت مشکل نبود اول مشکل فتــاد آخر از رهنـــما فروشی
ایمان و حسن فطرت دادن به نیم نانی بیگانه عار دارد زین آشنـــا فروشی
فریاد بلبلان نیست جز یاس شادمانی کآندر چمن ندیدند مهر و وفا فروشی
فصل بهار گل داشت یک پیرهن دریدن دلال صبــح دارد چاک قبــــا فروشی
در باغ زندگانی فیاض حاصلی شو تنها به سرو زیبــــد قد رسا فروشی
بر رنجبر فروشد هر کس متاع خودرا جمعی دوا فروشی جمعی دعا فروشی
چون شیخ نیست امروز اهل قلم گرفتند میــراث شیخ یعنی رنگ ریا فروشی
بر پیـــشۀ تملق نام هنــر نبنـــدیـــد جز گرد ره ندارد این خاک پا فروشی
یارب که بسته گردد دکان مفتی شــهر تا از وطــن برافتد رسم خـدا فروشی
ازخون کشتۀ عشق ساقی به چهرۀ خم واضح نوشت کاینجا است آب بقا فروشی
آزاده کیست بلخی در کیش عشق و مستی
آنکو گرفت جامی از این بـلا فروشی
به روح پاک مولانای بلخی
جنون افزا بـــود صهبـــــــای بلخــــــی می عشق است در مینای بلخـــــــی
اگر حـــرف از مقید بر زبان داشــت بود مطلق غرض سودای بلخــــــی
ز کثــــــرت گر سخن در مثـــنوی راند به وحدت جوش زد معنـــای بلخـــی
بکف دارند غــــواصان عـــــــرفان هزاران گوهــر از دریای بلخــــی
درون ذره کشــــــورها عیـــان دیـد نگاه تنــــد بـــــرق آسای بلخـــــی
نه تنها در دل قونیه اش جاســت دل هر اهل دل شد جای بلخـــــی
به بلخ و روم کی گنــجد کمالش دو عالم پر شد از غوغای بلخــــی
بسی جام از خم توحید نوشیــــد نشد تسکیــــن استســــقای بلخــــی
به جز بر آستـــان حق نشد خـم سر پر شور استغنــــــای بلخــــی
ادب را غنــــچۀ اکمال بشکفــــت ز یـــــمن همــــت والای بلخـــــی
به قرن بیست از بلخـــــــی درود است
به روح پـــاک مــــولانای بلخــــی
عشق و زندگی
دیده شد راه روان در طلـــب کام بسی پخته در عشق کمی دیده شد و خام بسی
آنکه از ناوک مژگان نگریزد چه کسیست مدعی در طلــب وصل دل آرام بسی
محرم واجد هر شرط در این کعبه کجاست گر چه بستنند بخود جامۀ احرام بسی
حسن یارازهمه سورو به تجلی است ولی پیش هر چشم بود پردۀ اوهام بسی
تا از این بحر که را گوهر مقصود دهند در تکاپوی بود صاحــــب اقدام بـسی
شاهد رؤیت ابروی هلالش بشر است ورنه ارباب تماشاست به هر بـام بسی
قسمت ما مگر از حلقۀ این دایره نیست صبــح اقبـــال ندیدم ولی شـام بسی
اثـــــر آبــــلۀ پـــای بمجنـــون زده اند هست در وادی لیـــــلی اثـــر گـــام بسی
می بغیر از خــــم آغاز نیابـــیـم دگر تا به انجام بنوشیم اگر جــــام بسی
شیرپستان بمدارا بمک ای کودک مــست خورده خون پسران ما در ایام بسی
نبـود جز عقب پیــــر خرابات فــــلاح ایستـــادیم در این رهگذر عام بسی
آخر ای رهبـــر توفیق خدا را مــددی در رۀ هستی ما دانه یکی دام بسی
مژده لطف به ما از در میخانه بگیـــر شیخ را جنت و هم سفرۀ انعام بسی
بلخیـــــا در گذر از شرح معمای حیـــات
چون شکستند در این مرحله اقلام بسی
غزل
مزد عزم تن گذشتن راست جان دیگری رستن از این کلبه دارد صد جهان دیگری
مرد را نبود بغیر از یک نفس همت عیار بر زر خالص چه حاجت امتحان دیگری
اختیارت کز نگاهی میکُشی یا غمزه ای جز همین جان نیست مارا ارمغان دیگری
مرغ دست آموز عشقم بر در پیــر مغان خاک می گردم نه اندر آشیــان دیگری
طی خارستان محنت کی توان با پای ناز دارد این پیچیده وادی رهروان دیگری
ای کمال آموزفطرت باش برخوردارخویش شرم بادت افتخار از استــخوان دیگری
باغبان باغ ما را ذوق گل پرور نبود ورنه این گل نیست اندر بوستان دیگری
پاسبانا سوخت مرتع کاشکی این گله هم یا بچنگ گرگ بودی یا شبان دیگری
تا تملق رایج ملک است کو آزادگی نـــام آزادیـــــم امـــا بردگــــان دیگری
بر لب جام قناعت کرده اند این پند نقش آب تاک خویش خوردن به ز نان دیگری
کشتۀ آزاد هرگز تلخکام مرگ نیست بسمل تیقش نگردد خون چکان دیگری
سوختیم و داغ ما تغییر ماهیت نیافت
بلخیــــا دارد مزار ما نشان دیگری
۱۸/۱/۱۳۳۸ ــــ محبس دهمزنگ